از علل جرم خیزی کشورمان

کودکی 4 ساله در مقابل خانه اش 9 سال پیش ربوده می شود و والدینش 9 سال دنبالش می گردند ، هر لحظه مدام از خود می پرسند:« کودکمان زنده است یا مرده؟ کجا او را برده اند؟ به چه کارهایی وادارش کرده اند؟ آیا مورد تجاوزش قرار می دهند؟ آیا غذای مناسبی می خورد؟ آیا طاقت می آورد؟ و...» و هر روز دلتنگ تر از دیروز برای فرزندشان می شوند ، 9 سال وقت و زندگی خود را صرف یافتنش می کنند ، میلیون ها تومان خرج می کنند و آخر سر او را می یابند و فرد رباینده اش دستگیر می شود ، دادگاه برای فرد رباینده فقط 5 سال زندان قرار می دهد! البته با اعتراضات گستره ای که به حکم شد ، به 15 سال افزایش پیدا کرد اما آیا باز این مجازاتی مناسب است؟! اصلاً اسم زندانهای ایران را می توان زندان گذاشت؟! زندانهایی که دست کمی از هتل ندارند! آیا این همه جرم و جنایت در جامعه ما محصول ضعیف بودن مجازات های قانونی نیست؟ حکم اولیه 5 سال زندان بر چه اساسی است در حالی که فقط 9 سال کودکی را ربوده است؟! بگذریم از اینکه چقدر بی مسئولیت هستیم که دختری 9 سال پیش ربوده می شود اما پلیس و کارآگاهان هیچ کاری نمی کنند و آخر سر خود والدین هستند که بچه را می یابند.متاسفانه همه خود را جای آن رباینده می گذارند که می خواهد به زندان برود و برای او دلسوزی می کنند اما کسی نیست که بگوید در این 9 سال چه بر کودک و خانواده اش گذشته ، مصیبتی که ما نمی توانیم چند ساعت آن را هم تحمل کنیم.

رفع برخی سوءتفاهم ها

چند سال پیش بود که من و برادرم برای خرید نان بربری توقف کردیم و برادرم از نانوا پرسید:« نانها تازه هستند؟» نانوا هم نانها را آورد و گفت که تازه هستند. برادرم به نانها دست زد که ببیند تازه هستند یا خیر و نانوا از این کار برادرم ناراحت شد و گفت:« آیا فکر کردی من دروغ می گویم که نانها تازه هستند؟!» برادرم گفت:« من همچین جسارتی نکردم فقط اینکه شاید معنی تازه بودن از نظر شما با تازه بودن از نظر من متفاوت باشم!» من نیز به برادرم گفتم:« بهتر بود می پرسیدی نان ها کی از تنور بیرون آمده اند تا او نیز بگوید فلان وقت پیش، بعد خود ما تصمیم می گرفتیم بخریم یا نخریم.»

ما در زندگی روزمره به استفاده از واژه های مبهم و چندپهلو و سلیقه ای عادت کرده ایم در حالی که باید بپذریم در مقیاسها یا گاهی ما اشتباه می کنیم یا طرف مقابل ما اشتباه می کند لذا بهترین راه برای رفع سوءتفاهم ها استفاده از کمیت های مطلق ریاضی است تا سوءتعبیر و برداشتی رخ ندهد. مثلاً به جای اینکه بپرسید هوا چطور است ، بهتر است بپرسیم هوا حدوداً چند درجه است؟ تا یک شخص بنا بر وضعیت احساس خود از سرما و گرما به ما پاسخ ندهد ، ممکن است گرم او برای ما سرد باشد و برعکس اما اگر از درجه هوا بپرسیم ، پاسخی درجه ای می شنویم ، سپس تفسیر آن دیگر بر عهده خود ما است و این را باید یکی از عادات زبانی و ادبیاتی خود کنیم و من این را مدتهاست که تجربه و به آن عادت کرده ام به همین خاطر است که تقریبا پیش نمی آید کسی به من گفته باشد فلانی تو منظورت را بد به من رساندی وگرنه فلان کار را نمی کردم یا من بگویم که فلانی منظورت را کج برداشت کردم.

عدم تقسیم بندی در مورد بخشش

یک شخص اگر از ما بپرسد:« رابطه جنسی امری خوب است یا بد ؟ اگر بد است چرا در اسلام زن و شوهر می توانند چنین رابطه ای داشته باشند؟ و اگر خوب است چرا رابطه غیر از زناشویی بد شمرده می شود؟!» ما چه جوابی به وی می دهیم؟ معلوم است که می گوییم این رابطه در کانون زناشویی بحران های اجتماعی و اخلاقی پدید نمی آورد اما خارج از آن پدید می آورد اما در مورد مساله «بخشش» در اسلام چنین تقسیم بندی را انجام نداده ایم یا به ندرت به این مبحث پرداخته ایم و همین امر سبب بروز بزرگترین بحران های اجتماعی و سیاسی در تاریخ اسلام شده است و به نقطه کنونی می رسیم که مردم ما نمی دانند کجا ببخشند کجا نبخشند و متاسفانه بر روی فعل بخشش طوری تاکید شده است که بخشش در همه حال نیک و درست و منطقی و خداپسندانه است! و از آن طرف برخی افراد که نمی توانند این قاعده مضحک را بپذیرند ، از آن طرف پشت بام می افتند و بر هیچ فعلی از افراد نمی بخشند!

افعال آدمی را می توان به دو دسته تقسیم کرد: تعمدی و سهوی. از این رو اگر مفسده ای از یک شخص سر بزند ، یا عمدی است یا سهوی لذا باید بر مفسده های سهوی بخشایش داشت و اسم آن را اشتباه گذاشت اما اگر مفسده ای از روی علم و عمد باشد ، دیگر اسم آن اشتباه نیست بلکه خباثت است و خداوند هم از این نوع گناه هرگز نمی گذرد و گذشت بر خباثت عواقب جبران ناپذیری را به ارمغان می آورد:

1 – شخص خبیث با بخشیده شدن ، اصلاح نمی شود چراکه اگر اصلاح پذیر بود که خبیث نمی شد! مثل این می ماند ما شخصی را قسم دهیم که آیا دزدی کرده است یا خیر؟! خوب معلوم است شخصی که به مرحله دزدی می رسد ، از مرحله قسم دروغ خوردن هم به راحتی عبور کرده است!

2 – با فعل بخشش بر خباثت ها ، به انسانهای خبیث این پیغام را می رسانیم که به کار خود ادامه دهید چراکه از سوی ما امید به بخشش دارید! آمنه بهرامی خود قربانی اسید پاشی بود اما او نیز یکی دیگر را قربانی کرد ، وقتی او شخص اسیدپاش را مورد بخشش قرار داد ، بلافاصله شخصی دیگر اسیدپاشی کرد و گناه آن بر گردن آمنه بهرامی است که به اسیدپاشان جسارت داد.

3 – افراد خبیث با همان دید خباثت دنیا را نگاه می کنند لذا وقتی مورد بخشش قرار بگیرند حتما با خود می گویند:« طرف ام چقدر احمق بود که کاری به کار من نداشت!»

4 – بخشش بر خبیث جفا در حق دیگران هم هست ، بسیاری از اتفاقات بدی که می افتند محصول یک بخشش بر خبیث هستند و اگر آن خبیث تنبیه می شد دیگر جرات ادامه دادن به کارش را نمی داشت. یک خبیث اصلاح پذیر نیست اما با تنبیه می توان در وی ترس از تکرار خباثت ایجاد کرد.

5- بخشش بر خبیث ها باعث می شود شان اجتماعی آنها پایین نیاید و این جفا در حق صالحین است که آنها با خبیث ها در یک منزلت باشند.

همانطور که قرآن می فرماید هر عملی را قصاصی می باشد ، پس بخشش بر کوچکترین خباثت ها هم جایز نیست بلکه برای کوچکترین خباثت ها ، کوچکترین قصاص ها به کار می رود و اگر خباثت شخصی را در همین موارد کوچک در نطفه نکشیم ، تنها خیانتی بزرگ به خود و اجتماع کرده ایم.

شخصی در جنگ بدر اسیر شد و از پیامبر تقاضای بخشش کرد و پیامبر هم بنا بر شرایط آن مقطع اسلام ، با تقاضای بخشش او موافقت کردند در حالی که می دانستند در ذات آن شخص چه می گذرد اما می خواست بر یارانش هم مشهود شود که رافت کاذب نداشته باشند. آن شخص به مکه برگشت و به مردم گفت:« محمد را فریب دادم!» و آبروی پیامبر را می خواست ببرد و بسا عده ای هم نزد خود فکر کرده اند که پیامبر نعوذبالله سادگی به خرج داده است. آن شخص دوباره در جنگی دیگر اسیر شد و باز از پیامبر تقاضای بخشش کرد ، پیامبر فرمود:« تا باز به مکه برگردی و بگویی محمد را فریب دادم؟!» سپس دستور داد سر وی را از بدنش جدا کنند.

خضرنبی (ع) هم بی درنگ بچه ای معصوم را سر بریدند و در آخر به حضرت موسی گفتند:« بیم آن می رفت آن بچه در آینده والدینش را به کفر بکشاند» و این به ما نشان می دهد اگر از امری مطمئن باشیم ، حتی نمی توانیم بر یک بچه هم ببخشیم و ریشه خباثت را سریع باید از بین برد. ما خضرنبی (ع) نیستیم که از آینده یک خبیث هم باخبر باشیم اما حداقل وقتی خباثت های اولیه شخصی را می بینیم ، نگذاریم کارش به جاهای باریک بکشد.

این مختص فیلم ها نیست که در آن افراد خوب ، بدها را می بخشند سپس در قسمت های بعدی آن افراد بد مشکل زا می شوند و حتی افراد خوب را می کشند و آخر فیلم به سزای اعمال خود می رسند! بلکه در سراسر تاریخ و روزمره ما چنین امری همواره رخ می دهد پس چه بهتر آخر فیلم را به اول بیاوریم و از ده ها مصیبت جلوگیری کنیم!

در گوش ما خواندند پیامبر به عیادت پیرزنی رفت که بر روی سر ایشان خاکروبه می ریخت اما به ما نگفتند که در مکه بود و در مدینه وقتی کسی آب دهانش را بر سر تقسیم غنایم بر روی صورت پیامبر ریخت ، پیامبر دستور دادند سر وی را ببرند! در مکه ایشان در ضعف بودند و در مدینه در قدرت ، در مکه هدف کمیت بود و در مدینه هدف کیفیت ، پس در بخشش ، شرایط هم مد نظر باید قرار بگیرد.

... وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَلَكِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعَالَمِینَ

«... و اگر خداوند، بعضی از مردم را به وسیله بعضی دیگر دفع نمی‌کرد، زمین را فساد فرا می‌گرفت، ولی خداوند نسبت به جهانیان، لطف و احسان دارد.» «البقرة/251»

الزَّانِیةُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَلَا تَأْخُذْكُمْ بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیوْمِ الْآخِرِ وَلْیشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ

«هر یک از زن و مرد زناکار را صد تازیانه بزنید؛ و نباید رأفت نسبت به آن دو شما را از اجرای حکم الهی مانع شود، اگر به خدا و روز جزا ایمان دارید! و باید گروهی از مؤمنان مجازاتشان را مشاهده کنند!» «النور/2»

الَّذِینَ ینْفِقُونَ فِی السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ وَالْكَاظِمِینَ الْغَیظَ وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ وَاللَّهُ یحِبُّ الْمُحْسِنِینَ

«همانها که در توانگری و تنگدستی، انفاق می‌کنند؛ و خشم خود را فرو می‌برند؛ و از خطای مردم ( نه خباثت مردم) درمی‌گذرند؛ و خدا نیکوکاران را دوست دارد.» «آل عمران/134»

ببخش بر اشتباه دیگران نشانه بزرگی و بر خباثت آنها نشانه حماقت

وقتی از امام خمینی پیشی می گیریم!

در یک محفل که بودیم و برای دوستان حلقه صالحین صحبت می کردم به بچه ها گفتم: برخی برای رضای خدا عبادت می کنند ، برخی از جهنم می ترسند و برخی شوق بهشت دارند و برخی ترس جهنم هم شوق بهشت و برخی هم رضای خدا هم ترس جهنم هم شوق بهشت. بعد از آنها پرسیدم شما جزو کدام دسته هستید؟! عده ای می گفتند ما فقط رضای خدا را در عبادت داریم! برخی هم ترکیب رضای خدا و شوق بهشت و جهنم و برخی هم تنها به شوق بهشت و ترس جهنم. سخنانی از امام خمینی (ره) را به دوستان گفتم. امام در یک سخنرانی فرمودند:« در 85 سال عمری که از خداوند گرفته ام ، هنوز 2 رکعت نماز برای خود ذات حق تعالی نخوانده ام ، هرچه که بوده از ترس جهنم و شوق بهشت بوده است ، یعنی اگر کلید بهشت را می داشتم ، دیگر نمازی نخوانده بودم!»

این سخنان را وقتی شخصیتی همچون امام خمینی(ره) می زنند ، لرزه بر اندام انسان می افتد و بسی تامل برانگیز است ، وقتی ایشان هم به مرحله عبادت تنها برای رضای خدا نرسیده اند ، پس بسیاری از ما تنها توهم عبادت برای رضای خدا داشته ایم و در اصل برای همان بهشت و جهنم بوده است ، ما نیز همچون امام در این مسائل تعارف نداشته باشیم!

برخوردهای غلط

شخص الف می گوید: آب در 90 درجه به جوش می آید

شخص ب می گوید: اشتباه می کنید ، در 100 درجه به جوش می آید، می توانید با دماسنج امتحان کنید یا از افراد متخصص بپرسید.

اکنون چند برخورد غلط با این موضوع:

شخص د: آقای ب ، مزخرف نگو!

شخص ج : آقای ب ، فلان جا یادت هست خودت فلان چیز می گفتی؟!

شخص ی : جمع کنید این بساط را!

شخص س : آقای ب ، حالا شما برای ما شیمیدان شدید؟

شخص م : مشاجره نکنید هر کس برای خودش نظری دارد!

شخص ع : آقای ب ، آیا می دانید آقای الف چه کاره هستند؟ خجالت نمی کشید به ایشان ایراد می گیرید؟

شخص ق: جانم فدای آقای الف!

شخص ف : آقای ب ، فراموش کردید شما چه کار بودید و چه کارهای بدی تا حالا کردید؟!

شخص ح: آقای ب ، تو بیشتری می فهمی یا آقای الف؟!

شخص ث: آیا با جوشیدن آب در 100 درجه ، تورم حل می شود؟!

شخص ط : آقای ب چرا تفرقه افکنی و نفاق می کنید؟ با الف متحد و همصدا باشید!

شخص ز: آقای ب چشم دیدن آقای الف را ندارید؟!

شخص غ: آقای ب شما دارید به آقای الف توهین می کنید

شخص ل: آقای ب خداوند شما را به راه راست هدایت کند

شخص خ: فرقی هم می کند آب در 100 درجه بجوشد یا 90 درجه؟!

شخص چ: آقای ب شما کوتاه بیایید تا آقای الف هم کوتاه بیایند!

شخص ظ:...

مدتی که نظرات کاربران خبرگزاری ها به مطالب را مطالعه می کردم ، حدود 70 درصد نظرات چیزی جز این موارد نبود و دریغ از پرداختن به خود مطلب و آوردن مدرک و استدلال!

عظمت کار پیامبر

قدیم ها می خواستم رفتارهایی از پدرم را اصلاح کنم ولی نشد ، آن را محدود کردم و می خواستم ترک سیگار کند ولی نشد ، می خواستم حداقل سیگار را در خانه نکشد که دود آن خطرناک و آزاردهنده است اما آن هم نشد! موارد فراوانی از این قبیل برایم اتفاق افتاده است که مرا به این مطمئن کرده است امر به معروف و نهی از منکر تقریباً با این روشهای معمول بسیار کم اثر و گاهاً بی اثر است ، قرآن هم صدها آیه در این مورد دارد که انذار اکثر افراد به مانند سخن گفتن با کران و مسیر نشان دادن به نابینا است ، سالهاست که وبلاگ نویسی می کنم و چندین وبلاگ داشته ام که این آخرین آنها است که البته تنها اندکی مطلب توانسته ام برای آن بنویسم و صد ها مباحثه و مناظره داشته ام وگرچه در پایان هر مباحثه ، طرف مقابلم حرفی برای گفتن نداشته است اما دریغ از اینکه توانسته باشم کسی را تغییر دهم هرچند که موظف هستم برای اعتذار نزد خداوند با این وجود باز بنویسم.

مردم عصر پیامبر ، قرنها بود به بت پرستی و سایر اعمال بدوی عادت کرده بودند ، اینجاست که عظمت کار پیامبر مشخص می شود ، اینکه توانست هزاران انسان را به کلی تغییر دهد و به تعبیر قرآن از ظلمات به سوی نور هدایت کند ، در حالی که ما در این عصر تمدن و امکانات و ارتباطات قادر به تغییر یک شخص هم شاید نباشیم!

ایرادی بر فخر رازی!

امام فخر رازی در گفتاری زیبا در مورد تقسیم بندی افراد از نظر دانایی می فرمایند:

آن كس كه بداند و بداند كه بداند  اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

آن كس كه بداند و نداند كه بداند بيدار كنندش، كه بسی خفته نماند

آن كس كه نداند و بداند كه نداند لنگان خرك خويش به منزل برساند

آن كس كه نداند و نداند كه نداند در جهل مركب، ابدالدهر بماند !

اما به نظر من مورد دوم دارای ایراد است و سه مورد دیگر کاملاً درست می باشند. اولین مرحله ای که انسان را به دانایی می رساند ، خودشناسی است و کسی که از خودشناسی عبور کرد ، گرفتار این جهل نمی شود که بداند ولی خود نداند که می داند تا نیاز باشد دیگران به وی بگویند که ای فلانی ، بیدار شو که تو دانا هستی! البته من فکر می کنم خود جناب فخر رازی به این ایراد واقف بوده اند اما بنا بر مساله ای تعمداً باز اینچنین گفته اند به مانند اینکه هرچه در عالم وجود دارد واجب است و چیزی به نام ممکن الوجود معنی ندارد اما فلاسفه ترجیه می دهند هنوز از این مفهوم استفاده کنند. چون فکر من تنها یک حدس است و ممکن است جفا در حق ایشان باشد ، از بیان آن پرهیز می کنم.

اقیانوس وسیع و دریاچه عمیق

گاهی پیش می آید نظر یک شخص غیر متخصص ، در مورد مساله ای درست از آب در می آید یا حداقل منطقی تر به نظر می رسد مثلاً گاه یک مفسر بزرگ قرآن تقسیری اشتباه از آیه ای انجام داده در حالی که بعداً نظر خود را به واسطه یک شخص غیر متخصص عوض کرده یا نظر مفسرین پس از وی با نظر آن غیر متخصص همسو شده است. اما وقتی یک غیر متخصص یا شخص ناشناخته حرفی مخالف با بزرگان آن حیطه می زند ، از وی می پرسند:« تو بیشتر می فهمی و می دانی یا آن عالمان؟!» گرچه این سوال بجا است اما مطلق نیست و یکی از مثالهای آن را می زنم:

یک فقیه مجبور است روی هزاران مساله فقهی کار کند ، از این رو فرصت خود را روی مسائل تقسیم می کند و مثلاً برای مساله استحسان یک روز فرصت اختصاص می دهد در حالی که یک شخص که از آن فقیه بسیار سطح پایین تر است ، ممکن است ماه ها وقت خود را صرف فکر و تحقیق در مورد این مساله کند. اکنون وضع چنین می شود: آن فقیه عالم از هزاران مساله آگاهی دارد اما نه بسیار جامع و کامل از هر یک ، اما آن شخص سطح پایین ، انرژی و وقتش را به جای هزاران مساله ، صرف یک مساله کرده است ، در چنین شرایطی ، اگر آن شخص سطح پایین تر ، نظری بهتر و منطقی تر از آن فقیه عالم به دست آورد جای شگفتی نیست! پس من معتقد هستم نباید نظرات افراد را تنها به این خاطر که متخصص نیستند سریع رد کرد ، شاید جزو آن دسته افرادی باشند که گرچه اقیانوس وسیع نیستند ، اما در آن مساله یک دریاچه عمیق شده اند.

حقیقت

من حقیقت را زیر سم اسب ها یافتم ، من بر بالای نیزه ها یافتم

 

ای که گویی بر یزید و آن سه کس لعنت مکن
ز آن که شاید حق تعالی کرده باشد رحمشان
 
آنچه با آل نبی کردند ، گر بخشد خدای
هم ببخشاید ترا گر کرده باشی لعنشان

فناوری وسیله است نه هدف

یک فناوری در تلویزیون معرفی شد که با استفاده از آن یک شخص می توانست از روی نقشه وارد ناحیه ای از شهر شود و در آنجا ببیند اخیراً مردم آن ناحیه بیشتر چه آهنگ هایی گوش داده اند سپس آنها را به ما معرفی کند! به راستی آیا این فناوری های عجیب و غریب و افراط در مخلوط کردن فناوری ها کاربرد عملی و مفید می تواند داشته باشد؟ زمانی بود که چارلی چاپلین پشت یک دستگاه نشست که در آن یک ربات از بشقاب ، یک قاشق غذا بر می داشت و خودکار با دستمال لبهایش را پاک می کرد و ... و کارگردان تصور می کرد بشر آینده از این دستگاه استفاده می کند! اما با اینکه امروز این فناوری وجود دارد اما انسانها خود تحرکات غذا خوردن را انجام می دهند چون این کار انقدر زحمتی نیست که اتوماسیون شود! یا چند سال پیش مدام تبلیغ می کردند فلان تلویزیون فلان تعداد تصویر همزمان می تواند نمایش دهد و مدام تعداد آن را بالا می بردند اما در عمل اصلاً استفاده نشد و امروز دیگر سختی از آن نیست! فناوری های بی شماری به این سرنوشت دچار شده اند ، شاید در ابتدا برای عده ای محدود جذاب هم باشد اما فقط برای مدت کوتاهی و پس از آن ، این عطش های کاذب می خوابد و دوباره افراد کاربردگرا می شوند!

من خودم که نرم افزار خوانده ام و مدام با تایپ و نوشتن سر و کار دارم ، با ورد 2007 هم می توانم تمامی کارهایم را انجام دهم ولی دوستانم نمی دانم چه حجم و کار انبوه و تخصصی با ورد دارند که آنها اکنون همه فقط آفیس 2010 کار می کنند! در حالی که حداکثر کار آنها با آفیس ، تنها گاهی نوشتن متنی ساده می باشد!

بروز بودن امری پسندیده است اما باید دقت شود به یک بیماری در وجود انسان تبدیل نشود. من سالهاست که مبادلات داده ای فراوانی دارم اما هنوز از آنتی ویروس استفاده نکرده ام و مشکلی هم برایم پیش نیامده در حالی که دوستانم مدام در پی آپدیت ترین آنتی ویروس ها هستند و چه زحمتهایی که نکشیده اند! آنقدر که وقت صرف آنتی ویروس می کنند و آنتی ویروس سیستم آنها را کند می کند ، کنار آمدن با ویروس های معمولی کاری راحت تر است و من این را سالهاست که تجربه می کنم!

ساده بودن گاهی بهتر است مثلاً در همین امر وبلاگ ، گاه وارد یک وبلاگ می شویم که قالبش را بسیار پیچیده کرده است و آدم را گنگ می کند ، پیغام خوش آمد گویی را ظاهر می کند ، در پس زمینه یک آهنگ شروع به پخش می شود و با آهنگی که خود ما در سیستم در حال پخش داریم تداخل ایجاد می کند ، صفحه ستاره باران می شود ، پیغام خروج از وبلاگ ظاهر می شود و ...! آخر سر می توان به اول همه این افعال یک جمله « که چه شود؟» اضافه کرد!

صاحبان فناوری ها همواره می کوشند با ایجاد ترفندهایی ، مدام به مصرف گرایی تشویق کنند ، افراد هم مدام کار می کنند تا پول در بیاورند تا آخرین تکنولوژی ها را داشته باشند ، این تا حدی خوب است اما افراط در آن ، نه تنها موجب آسایش نمی شود بلکه گاهی ضد آسایش هم هست و به قول جمله ای معروف:« برخی ها سلب آسایش شده اند برای تهیه وسایل آسایش زندگی!» یعنی آنچه از خرید یک فناوری به دست آورده اند ، کمتر از زحمتی است که برای به دست آوردن پول خرید آن فناوری صرف کرده اند! متاسفانه چشم و هم چشمی باعث بروز این پدیده هم شده است یعنی یک شخص فکر می کند کسر شان است مثلاً به جای ویندوز 8 ، از ویندوز  XP هنوز استفاده کند با اینکه نمی داند ویندوز 8 چه مزیت هایی نسبت به XP دارد یا ندارد! یا مثلاً هارد دیسک سیستم من 200 گیگابایت است و هنوز بعد از سالها نتوانسته ام مقداری از آن را پر کنم ، اما اطرافیانم که کار کامپیوتری چندانی ندارند ، مدام کامپیوتر با هارد دیسک های بسیار باظرفیت می خرند و گاهی که پیش آمده و به خانه آنها رفته ام ، متوجه شده ام تقریباً هارد آنها خالی و بدون استفاده مانده است! به قول معروف این اعمال ما فقط جهت «کلاس» گذاشتن می باشد و در عمل تنها مقدار کمی از آن فناوری را استفاده کرده ام!

غرب ، زیباتر از شمال ایران

قبل از اینکه در استان مازندران درس بخوانم مثل همه فکر می کردم شمال به خاطر دریا و جنگل و ... زیباتر و جذاب تر از غرب کشور است اما وقتی مدتی در آنجا بودم ، فهمیدم که مرغ همسایه را غاز دیده ام!

من ساکن ایلام هستم که به عروس زاگرس معروف هست  و اینجا را بارها بهتر از شمال کشور برای تفریح بلند مدت می دانم. شمال چند روز اول زیباتر به نظر می رسد ، همه جا سرسبز و دریا نیز موجود است اما وقتی ماندن در آنجا به درازا می کشد ، بارش باران دیگر یک زیبایی نیست ، بلکه یک معضل است ، همه جا مدام خیس ، کوه و جنگل که می روی همه جا نمناک است ،همه جا یک دست سبز است و تنوعی وجود ندارد ، مثل این می ماند که انسان همیشه یک نوع غذا بخورد و گرچه آن غذا خوشمزه باشد اما انسان را دلزده می کند ، بارش باران تفریح رفتن را مدام خراب می کند ، دریا هم فقط یکی دو بار جذاب است و بعد از آن حتی صدای آب برای انسان به نوعی مزاحم است نه آرامش بخش! ( البته این نظر شخصی من است). در کوه ها هم چون تراکم درختها بسیار زیاد است ، انسان احساس خفگی می کند ، نور کافی وجود ندارد ، افق دید محدود است ، حتی بیشتر روزهایی که باران نیست ، هوا باز ابری است و ...

اما در ایلام ، حدود 10 ماه سال می توان به کوه رفت ، هوا معتدل تر از شمال است ( 20 تا 30 درجه) ، تنوع زیادی در طبیعت موجود است ، زمین کوه با اینکه سرسبز است اما خشک است ، چوبها خشک است و می توان همواره آتش درست کرد ، درخت فراوان است اما چسبیده به هم نیست ، مناظر طبیعت گوناگون است ، گرچه دریا ندارد ، اما رودخانه هایی زیبا در آن جریان دارند ، هوا شرجی نیست ، خورشید در اکثر اوقات می تابد و انسان از کم نوری دچار افسردگی نمی شود.رشته کوه های زاگرس مناظر بدیعی را به وجود آورده اند ، حدود 90 درصد استان ایلام را کوه ها در بر گرفته اند و کوه ها نیز بیشتر از درختان زیبای بلوط که گوناگونی فراوانی از نظر شکلی دارند پوشیده شده است.

این نوشتار یک تبلیغ برای استان خودم نیست ، من بیشتر ایران را گردش کرده ام و واقعاً غرب کشور را ( ایلام ، کرمانشاه ، کردستان ، لرستان) زیباترین مناطق ایران می دانم. تصاویری از استانم و برخی عکسهایی که خودم گرفته ام را برای شما آماده دانلود کرده ام. تصاویر بسیار زیبا هستند.

دانلود

کار برای زندگی یا زندگی برای کار؟!

در سلمانی بودم که یک شخصی بسیار افسوس از گذشته خود می خورد ، حدود 20 میلیارد تومان ثروت داشت اما انگار هیچ لذتی از آن نمی برد ، می گفت:« پیش زنم حتی در وقت زایمان هم نبودم چون مشغول کار بودم»! و می گفت:« یک بنز در داخل پارکینگم خاک می خورد و انگیزه ای برای تفریح در این سن و سال ندارم اما هم سن های من بارها با پراید و پیکان هم سفر شمال و هزار جای تفریحی رفته اند»!

در این سالها بی شمار افرادی را مشاهده کرده ام که انگار فلسفه کار را نفهمیده اند ، آنها نمی دانند کار برای زندگی است نه زندگی برای کار! مثلاً صاحب کار یکی از فامیلهای ما حدود 250 میلیارد تومان دارایی دارد و اکنون که حدود 60 ساله است ، در این 40 سال اخیر نتوانسته است به اندازه یک گدا از زندگی خود لذت ببرد ، در کل سال 2 روز مرخصی برای خود در کارخانه اش قائل شده است ، صبح ساعت 5 به کارخانه اش می رود و مثل کارگری ساده تا 1 شب کار می کند! حتی شب عید هم تا آخرین دقایق نزدیک به سال تحویل ، مثل تراکتور در کارخانه کار می کرد! و معلوم نیست در این سرانه پیری به چه کارش می آید 250 میلیارد خود را مثلاً 300 میلیارد کند! با آن 250 میلیارد چه کار نتوانسته انجام دهند که می خواهد آن را اضافه تر کند! کار از یک حد مشخصی که بگذرد نه تنها مفید نیست بلکه جای هدف و وسیله عوض می شود و عوارض جبران ناپذیری را به وجود می آورد ، فروپاشی خانواده ، بروز مشکلات روحی روانی ، عدم وقت برای خرج و لذت بردن از زندگی و ...

انسان در زندگی با ماهیانه 2 میلیون درآمد و روزی 8 ساعت کار بسیار بیشتر می تواند لذت ببرد تا اینکه ماهیانه 4 میلیون درآمد داشته باشد با روزی 16 ساعت کار!

یک سوال بی پاسخ ذهنم

یک سوال ذهنم را مشغول کرده که هرچه فکر می کنم نمی توانم یکی از دو پاسخ آن را بپذیرم ، ما می توانیم به خاطر هزاران جنایت هولناک و غیر قابل وصف مخالفین سوریه ، مخالفین سوری را حرام زاده و کفتار و انسان نما و ملعون و ... نام گذاری کنیم اما با اهل سنت که اکثریت مسلمانان را تشکیل می دهند باید چه کنیم؟ آنها این جنایات را می بینند و باز تمام قد حامی مخالفین سوریه هستند و حتی تشویق به این اعمال می کنند! نمی دانم آیا می توان حدود یک میلیارد مسلمان حامی مخالفین سوری را هم به آن القاب خطاب کنیم؟  این نمی شود اما از آن طرف می بینیم اکثریت مسلمانان که سنی هستند ، توحش شیعه کشی دارند تا جایی که علمای اهل سنت حتی فتوای کشتن کودکان شیعه را هم می دهند! و متاسفانه آنها هم که چنین نمی کنند ، با سکوت ، رضایت خود را اعلام می کنند.

بهائیت از دل شیعه بیرون آمد و شیعه بلافاصله آنها را مرتد و کافر و نجس اعلام و سران آن را اعدام کرد و هم اکنون هم شیعیان چنان رعبی در دل بهائیان انداخته اند که کمتر بهائی می تواند جرات ابراز عقیده اش را بکند، اگر ریگی به کفش اهل سنت نیست ، چرا تکلیف خود را با جهادگران(!) سوریه و تکفیری ها و ... مشخص نمی کند؟ این وضع عجیب هم نیست چراکه قرآن هم اشاره ای کرده است:«و بیشتر آنها که مدعی ایمان به خدا هستند، در حقیقت مشرکند!» «یوسف/106» . نظر شما چیست؟ اگر اهل سنت همچنان چشم خود را بر جنایات وهابی ها و تکفیری ها ببندد ، آیا فرقی با آنها می کند؟

عدالت

پیرزنی آشنا داشتیم که تنها بود، یک بار مادرم گفت گناه دارد که تنها است و برایش دلسوزی کرد که چرا مثل مادربزرگ ما افراد زیادی نیست که در این پیری اطرافش باشند. به مادرم گفتم: مادر بزرگ ما ده ها سال از عمرش در رنج بارداری و بزرگ کردن بچه گذشت که اکنون اطرافش می چرخند اما این پیرزن در جوانی فقط یک بچه آورد و هیچ کدام از رنج های مادربزرگ را نکشیده است ، عدالت نیست الان باز او و مادربزرگ در یک وضعیت باشند ، مادربزرگ ما اول زمستان داشت و حالا بهار ، این پیرزن اول بهار داشت و حالا زمستان! اگر چنین نباشد عدالت به زیر سوال می رود!

با اندکی نگاه عمیق تر به مسائل پیرامون ، می توان پی برد بسیاری از ناراحتی و دلسوزی های ما برای دیگران بی مورد است چراکه هر کدام به جزای کارهای خود رسیده اند و البته درصدی هم هستند که واقعاً مستحق بالاتر بودن را داشته اند اما جبرمحیط و بداقبالی هایی نگذاشته است و خلاصه مطلب این است که نباید وضعیت فعلی افراد را نگاه کرد و اگر به گذشته افراد هم نگریست شاید وقتی از کنار کارگری عبور می کنید و وارد اداره ای می شوید که افراد در آنجا کار راحتی نسبت به کارگری دارند ، برای کارگر دلسوزی نکنید و بگویید:« آن کارگر برای کارمند شدن ، 20 سال عمر صرف درس خواندن نکرد ، 20 سال استرس امتحان و کنکور دادن نکشید ، چند سال زودتر توانست وارد کار شود ، آن کارگر 20 سال به ذهنش برای حفظ مطالب انبوه مدرسه و دانشگاه فشار نیاورد ، آن کارگر 20 سال هزینه های درس خواندن را تقبل نکرد ، آن کارگر ...» . امام علی(ع) فرموند:« عدالت همه چیز را سر جای خود می نشاند.»

وقتی که می توان فراقانونی عمل کرد

تصور کنید فردا امتحان کنکور دارید و یک شخص با علم به اینکه شما فردا کنکور دارید ، چنان ضربتی به شما می زند که روانه بیمارستان می شوید. وقتی از وی شکایت می کنید تنها دیه آسیب فیزیکی که به شما وارد شده است را حداکثر می توانید دریافت کنید ، اکنون تکلیف جا ماندن شما از کنکور چه می شود؟!

تصور کنید یک فوتبالیست هستید که درآمد شما وابسته به پاهای شما است و یک شخص با علم به فوتبالیست بودن شما ، به پای شما آسیب می رساند. شما در واقع صدها میلیون قرارداد را با این آسیب از دست داده اید اما طرف شما تنها به پرداخت دیه ناچیز محکوم می شود ، اکنون تکلیف شما چیست؟! در قانون چیزی وجود ندارد که بگوید فلان شخص پایش بیشتر از فلان شخص می ارزد! دیه پای بهترین بازیکن فرقی با دیه پای معتاد کارتون خواب بیکاری نمی کند!

تصور کنید شخصی از شما مبلغی را با هر ترفندی می برد با علم به این موضوع که اگر آن مبلغ را نمی برد ، شما چه کارهایی می توانستید با آن مبلغ انجام دهید و آن را پس نمی دهد. شما برای پس گرفتن آن پول ، صدها بار به دادگاه مراجعه می کنید و هزاران ساعت وقت می گذارید و ... اکنون حتی اگر به پول خود برسید ، تکلیف آن همه وقت و انرژی که از شما صرف شده است چه می شود؟!

هزاران مثال می توان زد که در آن قانون نمی تواند شما را به حق واقعی خود برساند و البته این نقص قانون نیست بلکه امکان پذیر نیست قانون بداند واقعاً در پی یک حادثه ، چه مشکلات دیگری پدید می آید تا جبران ضرر آنها نیز بشود. در اینجاست که اگر یک شخص بتواند طرف مقابلش را تنبیه بیش از قانون کند ، کارش نه افراط است نه خلاف شرع و وجدان و چنین نیست با خود فکر کند چون فراقانونی عمل کرده است ، پس حتماً مرتکب گناه شده است!

آزمایش هایی تامل برانگیز

تقریباً همه انسانهایی که ظلم نکرده اند ، مدعی هستند که خود به سمت ظلم نرفته اند نه اینکه محیط آنها پاک بوده است اما پژوهشگران برای بررسی این ادعاها ، آزمایشی جالب ترتیب دادند که نتیجه ای تامل بر انگیز داشت. آنها حدود صد نفر از مردم عادی را انتخاب و سپس آنها را به دو گروه زندانی و زندانبان تقسیم کردند و شرایطی واقعی برای آنها به وجود آوردند. آن افرادی که زندانبان شده بودند خود واقعیشان را کم کم بروز می دادند و ابتدا به زندانی ها فحاشی می کردند ، کم کم آنها را تنبیه هم می کردند و از این کار لذت می بردند ، کار به آنجایی کشید که در روزهای آخر آزمایش ، برخی زندانی ها پول به زندانبان ها می دادند تا بتوانند از پتوها در سرما استفاده کنند و از ترس آسیب زدن زندانبان ها به زندانیان ، آزمایش را متوقف کردند! بعد از مدتی از زندانبان ها تحقیق شد که چرا انقدر بی رحم شده بودند؟ و آنها نیز خود از عملکرد خود متعجب شده بودند که چطور در موقعیتی که ذره ای قدرت داشته اند ، دست به ظلم زده اند! اکثر مردمی که ما می بینیم عدالت طلب و ظلم ستیز هستند در حقیقت فعلاً این رویه به سودشان است و گرنه عدالت طلب واقعی کسی است که اگر از عدالت زیان دید هم عدالت طلب باشد.

در ایران هم آزمایشی ترتیب داده شد که البته بنا بر مصلحت جلوی آن را گرفتند. در کنار نیمکت یک پارک ، کیف پولی را گذاشتند که 50 هزار تومان در آن بود و اگر شخصی به نیمکت نزدیک می شد آن را می دید. وقتی کسی کیف را پیدا می کرد ابتدا اطرافش را نگاه می کرد سپس آن را در جیب می گذاشت. در این موقع بود که ترتیب دهنگان آزمایش ، یک شخص را به طرف آن نیمکت می فرستادند تا از آن یابنده سوال کند آیا کیفی را دیده که 50 هزار تومان در آن است؟ ده نفر را مورد آزمایش قرار دادند که همگی با وجود اینکه کیف پول را پیدا کرده بودند ، اما کتمان می کردند! آخر سر یک افغانی شرافتش را نشان داد و گفت بله و کیف پول را تحویل داد! در زبان همه ما مال حرام خوار نیستیم اما وقتی موقعیتش پیش می آید مشخص می شود چند درصد ما روی حرف خود هستیم! 50 هزار تومان چقدر ارزش داشت که آن همه آدم را در آزمایش سرافکنده کرد؟!

وقتی آموزشی کارت سبز بسیج بودم بچه ها را به چند چادر تقسیم کردند و هم چادری ها خیلی تعارف به هم تیکه پاره می کردند و ابراز دوستی های عجیبی داشتند، حتی حاضر بودند به جای همدیگر نگهبانی هم بدهند و من یک بار به آنها گفتم صمیمیت ما فقط به خاطر هم چادر بودن است نه اینکه شخصیت های هم را دوست داشته باشیم! آنها از حرف من ناراحت شدند تا اینکه روز آخر شد و می خواستیم عکس یادگاری بگیریم ، عکسی که تمام بچه های چادر در آن باشند و برای همین یک شخصی خارج از چادر باید از ما عکس می گرفت. به سراغ چادر کناری فرستادیم یک نفر را بفرستند که یک عکس گرفتن ساده داریم! هیچ کس از آنها حاضر نشد 30 ثانیه وقت برای چادر کناری بگذارد! اما همانها برای هم چادری های خود چه کارهایی که نمی کردند! به هم چادری هایم گفتم حالا فهمیدید چرا گفتم صمیمیت ما تنها ناشی از هم چادری بودن ماست؟!

دنیای ما چند دیکتاتور ندارد ، چند میلیارد به دیکتاتوری نرسیده دارد!

بی دینی ماتم است و کج دینی مصیبت اعظم

ماه رمضان در سوریه بود که بچه ای 10 ساله را به مرکز شهر حلب آوردند و به جرم روزه خواری ( اگر هم صحت می داشت) جلوی مردم زبان بریدند و مردم هم شادی می کردند! الله اکبر می گفتند و خرسند از اجرای احکام الهی بودند! با خودم فکر می کردم ای کاش افراد بی دین باشند اما کج برداشت از دین نباشند که اولی ماتم است و دومی مصیبت اعظم! هر کجا که قدم می گذاریم و هر مشکلی که برای ما پیش می آید انگار در ابتدای زنجیره بر می گردد به کج فهمی از دین! و این کج فهمی ها انقدر گسترده و کثیر هستند که آدم از مسلمان بودن خود شرمنده می شود. محرم نزدیک است و عاشورا زیباترین لحظاتی که در تاریخ بشر اتفاق افتاده است و به تعبیر حضرت زینب ، ما رایتُ الا جمیلا اما اگر همین عاشورا را هم دنبال کنیم ، آن را به زشت ترین نمایش بشری مبدل کرده ایم ، کافی است تنها در گوگل عاشورا را انگلیسی جستجو کنیم تا انبوهی از تصاویر قمه زنی و مردم آغشته به خون و گِل را ببینید! متاسفانه علما هم در این مساله نه تنها کاری نکرده اند بلکه کثیر هستند دفاعایات علمای ما از این عمل قبیح که جز توحش شیعه چیزی را به جهان معرفی نمی کند.

بی تقصیر نیستیم

چند وقت پیش که یکی از علمای یمنی فتوا داده بود نشستن روی مبل و صندلی حرام است و سیره پیامبر هم گواهی می دهد ایشان بر روی زمین نشست و برخواست داشته اند با خود فکر کردم که ما هم بی تقصیر نیستیم، تحجر و افراط به یکباره به وجود نمی آید بلکه نطفه ای است که آرام آرام رشد می کند. مسیحیان هم در ابتدا جهت احترام حرف از تثلیث می زدند و اصلاً قائل به سه گانگی نبودند اما چنان آن را تکرار کردند که کم کم رنگ و بوی واقعیت به خود گرفت! این خود ما هستیم که بذر برخی افراط ها را می کاریم و عجیب نیست عده ای بیایند آن را افراطی تر کنند و آبروی اسلام را ببرند. مثلاً  در مورد همین حرمت نشستن روی مبل و صندلی ، وقتی حوزه های ما، روی زمین جلسات درس برگزار می کنند و قانون نانوشته نشستن بر روی زمین را به اجرا می گذارند معلوم است یکی پیدا شود و اصلاً فتوا دهد کلاً مبل و صندلی حرام است! و این انتقادی است که من وارد می دانم و حتی عوارض جانبی نیز به وجود آوره است مثلاً گوژپشتی و قوز زدن در طلبه ها چندین برابر افراد دیگر است و ... هرچند این فتواهای مضحک را به پای ما نمی نویسند اما ما نیز نباید دست کمکی برای تحجر و افراط باشیم، این تنها یک مثال از بی شمار مثال هایی است که می توان زد، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

نتیجه ای تامل بر انگیز

چند ماه پیش یک نظر سنجی در کنار قالب وبلاگم قرار دادم و از دوستان خواستم نظر بدهند که با چند درصد محتوای وبلاگم موافق هستند. بجز چند نفر ، تقریباً همه گفته اند با تمامی مطالب وبلاگم مخالف هستند و خلاصه آشغال ترین وبلاگ ممکن وبلاگ من است. به هر حال هرکسی آزاد است نظر خودش را بگوید اما من از این همه افرادی که گفته اند تمامی مطالب وبلاگ من اشتباه و غیر منطقی است می خواهم برای اینجانب کامنت بگذارند و بگویند به کدام مطلب انتقاد دارند تا اگر جواب دریافت نکردند بعد بگویند محتوای کل وبلاگ(!) اشتباه است!

آیا می دانید آخر شدن در کنکور کاری بسیار بسیار مشکل است؟! شخصی در ترکیه که می خواست در کنکور آخر شود مجبور بود مدتها درس بخواند تا بتواند به تمامی سوالات جواب غلط بدهد! کسی که سوالات را نداند و شانسی تیک بزند در کنکور آخر نمی شود چون چند سوال را حتماً صحیح تیک می زند! من هم باید نابغه باشم که کل مطالب وبلاگم غیرمنطقی است! یک شخص هرچه تلاش کند نمی تواند وبلاگی کاملاً غیرمنطقی ایجاد کند چون ناخواسته تعداد زیادی حرف درست می زند! حالا من نمی دانم با چه استدلالی این همه شخص اینچنین نظر داده اند!

هزینه هایی بیشتر از حادثه!

یکبار که داخل تاکسی بودم و عقب نشسته بودم ، دختری جلوی ماشین نشست و سریع کمربند ایمنی را بست آن هم در داخل شهر که اصلاً سرعت ماشین ها نمی تواند از چند کیلومتر فراتر رود و تصادفات داخل شهری هم نیازی به کمربند ندارند. راننده از دختر پرسید که چرا کمربند می بندید؟! دختر گفت که چندسال پیش در داخل شهر راننده به یکباره ترمزی ناگهانی گرفته و سر وی به شیشه کوبیده و چند دقیقه درد داشته است! بین دختر و راننده گفتگو شد و من را به قضاوت طلبیدند. از احوال دختر که جویا شدم دیدم سالهاست تقریباً روزانه یک ساعتی داخل تاکسی است و مدام کمربند می بندد. به وی گفتم:« آن چند دقیقه درد کوبیدن سر شما به شیشه برای شما آزاردهنده تر از هزاران ساعت کمربند بستن برای پیشگیری از تکرار آن حادثه بوده است؟! درحالی که احتمال بروز دوباره آن اتفاق بسیار بسیار ناچیز است! داخل شهر با این ترافیک بیرون شهر نیست که احتیاج حیاتی به کمربند داشته باشد» اندکی تامل کرد و به ظاهر که گفت حق با شماست!

بله عده ای هم هستند از آن طرف پشت بام می افتند یعنی برای پیشگیری از یک حادثه ، هزینه هایی بیشتر از هزینه هایی آن حادثه که اگر اتفاق بیافتد پرداخت می کنند!