همه ی ما وقتی کودک بودیم اندیشه هایی داشتیم که در آن مقطع برای خودمان کاملاً منطقی به نظر می رسید اما بعد از گذر سالها وقتی به آن زمان فکر می کنیم ، گاهی لبخندی بر روی لب های ما می نشیند و دوست نداریم حتی به کسی بگوییم که چه افکاری داشته ایم! کودکی دو مشکل داشت ، اول کمبود اطلاعات و دوم ندانستن بسیاری از گزاره های منطقی و عقلانی. کمبود اطلاعات یعنی مثلاً وقتی ما بچه بودیم از فواصل بین کشور ها و قاره ها بی اطلاع بودیم و لذا احتمالاً آنها را بسیار دور یا بسیار نزدیک تصور می کردیم. چون این تفکرات از سر ناآگاهی بود لذا به مرور زمان با کسب اطلاعات ، بسیاری از این تفکرات اصلاح شد.گرچه با حل مشکل اول ، مشکل دوم نیز تا حدودی حل می شود اما این کافی نیست و لذا همین آفت ندانستن گزاره های منطقی و عقلانی ، باعث می شود مشکلات حادی برای فرد و جامعه به وجود آید.

می گویند:« گر می خواهی رسوا نشوی ، همرنگ جماعت شو»! البته در بسیاری از موارد این گفته درست است ولی تنها باعث رسوا نشدن فرد می شود اما دیگر خبری از ترقی و خلاصی از برخی قید و بند های اشتباه نیست! منظورم این است که برخی گزاره های منطقی را اکثریت رعایت نمی کنند و همین باعث می شود در صورتی که ما هم همان اشتباه را مرتکب شویم ، اگر طوری باشد که بعدها خلاف آن ثابت نشود ، مشکلی پیش نمی آید مثل بیماری که هنوز خبر از بیماری خود ندارد لذا غصه ی آن را هم ندارد! اما به مرور زمان پرده از چهره ی بسیاری از اعمالی که انجام داده ایم  در برابر عقل سلیم کشیده می شود و آنگاه است که همان حکایت کودکی و الان ما می شود! در این وبلاگ من قصد ندارم چندان اطلاعات به خوانندگان بدهم چون همه جا پر از اطلاعات است و نیاز نیست مثلاً من اینجا بیایم بگویم فاصله ی زمین تا خورشید چقدر است یا ... بلکه هدف من از وبلاگ نویسی ثبت تفکراتم است زیرا باید بنویسم تا بمانیم! اما بیان خشک موضوعات بسیار ملال آور است و لذا باید آنها را در قالب مثال و داستان و  جملات ساده بیان کرد تا هم گیرایی بیشتری داشته باشد و هم موضوع بیشتر جا بیافتد و ماندگاری آن در ذهن بیشتر شود. یکی از عادت های من این است که برای هر مبحثی ، مثالی را پیدا کنم چون مثال زدن به شکل خارق العاده ای ، موضوع را واضح می کند به همین دلیل اینکه می گویند:« در مثال جای مناقشه نیست!» را اگر به معنای ذات مثال در نظر بگیریم ، قبول ندارم چون مثال یک مبحث ، باید چنان با آن بحث سنخیت داشته باشد که موضوع را به بیراهه نبرد. پس به نظر من معنای دقیق اینکه می گویند در مثال جای مناقشه نیست این است که بر سر حواشی و فرض های مثال مناقشه صورت نگیرد. مثلاً اگر ما به کسی گفتیم :« اگر جای خدا بودی ....» نمی تواند ایراد کند و بگوید این محال ذاتی است! اما مثال نیز باید سنخیت دقیقی با موضوع داشته باشد و اگر چنین باشد بیشترین گرایی را دارا می باشد مثلاً قرآن مثال خلقت حضرت عیسی مثل خلقت آدم (ع) قرار می دهد و چنان این مثال گیرایی دارد که هرچه که یک مسیحی درباره ی فرزند خدا بودن مسیح بگوید را مسخ می کند مگر اینکه مسیحیان آدم را نیز فرزند خدا قرار دهند که نمی توانند چنین کنند با اینکه آدم به این بدعت مستحق تر است چرا که برخلاف مسیح ، مادر هم نداشت! آیا مسیحیان نمی فهمند یا از هوای نفس پیروی می کند؟! مثال وقتی با موضوع سنخیت مثال زدن برای ساده شدن مطالب هم بسیار مفید است مثلاً شخصی قائل به ازلی بودن کائنات و نه خلقت آنها بود و مشکل قضیه را درک نمی کرد ، به او گفتم اگر بخواهی بی نهایت از کسی پول قرض کنی ، چقدر طول می کشد که بدهی خود را صاف کنی؟! گفت: خوب بی نهایت طول می کشد که پس بدهم! گفتم: خیر! اصلاً نمی توانی به مرحله ی باز پرداخت برسی چون تا ابد در حال گرفتن قرض هستی! واجب الوجود واجبی است که مشکل تسلسل و دور را حل می کند!

در گزاره های منطقی هم مثال زدن بسیار مفید است . مثلاً شخصی بود که می گفت:« بهتر است فرض کنیم خداوند وجود ندارد تا این همه غرق در چیستی و چگونگی صفات او نشویم»!  من نیز گفتم:« راست می گویی! بهتر است بگوییم کامپیوتر هم وجود ندارد تا اینکه درگیر پیچیدگی آن نشویم!» این جور مثال زدن ها باعث می شود یک موضوع پیچیده – بدون انحراف از موضوع- به موضوعی ساده تبدیل شود و اکثر اوقات اشخاصی که تیز بین نیستند از مثال به خنده می افتند اما برای افراد تیز بین همان مبحث اولیه می تواند خنده دار باشد! مثلاً جمله ی « میل آدمی تحقق خارجی به وجود می آورد»! برای کمتر کسی خنده دار است اما وقتی مثالهایی از نقض آن بیان می شود ، آنگاه است که پی می بریم ارزش این جمله چقدر است! و می توانیم بگوییم:« این بدان معنی است که مثلاً اگر ما مرگ عزیزی را باور نکنیم ، یعنی او دیگر در حقیقت نمرده است!» خنده دار نیست؟! یا مثلاً دکارت به جای اینکه بگوید:«من هستم پس فکر می کنم» گفت:« من فکر می کنم پس هستم»! جمله ای خنده دار نیست اما وقتی مثال و مصداق های آن را بدانید بین خندیدن و افسوس خوردن بر این جمله عاجز می مانید! شاید تعجب کنید و بگویید مگر چه تعداد از انسان ها این عیب ها را دارند که روی بحث ما با آنهاست؟! در ادامه اثبات خواهیم کرد و برای خود شما اثبات خواهد شد که قریب به اتفاق افراد این عیوب را دارند و تنها تفاوتش در این است که چون با مباحث مختلفی سر و کار دارند ، لذا گاهی پنهان می ماند و گاهی آشکار می شود! مثلاً شخصی که در یک بحث فلسفی دچار دُور شود را کمتر سرزنش می کنند تا شخصی که در یک بحث روزمره دچار دور شود! هدف من هم از نوشتن همین است ، اینکه سعی کنم تا آنجایی که می توانم  موضوعات را از پیچیدگی به آسانی بشکنم و ادعا نیز ندارم که هر آنچه می گویم درست است. از دلایل علاقه ی من به وبلاگ نویسی نیز همین محک زدن عقایدم است و بارها پیش آمده با فهمیدن عقاید دیگران ، عقایدم را تغییر داده ام.

خوشبختانه منشاً کج اندیشی ها در مورد گزاره ها ، تنها عدم تفکر در مورد آنها است وگرنه اینچنین کم پیش می آید که شخصی تفکر کند و بعد باز هم کج اندیش باشد و منشاً این همه اختلافاتی که می بینیم بر می گردد به اختلاف سلیقه ، به همین دلیل تا آنجایی که من از مباحثاتی که با دیگران داشته ام دیده ام که بعد از آگاه کردن طرف مقابلم ، بلافاصله به اشتباه خود پی برده اند ولی متاسفانه روی کاغذ ، بسیاری از ما علامه ی دهر هستیم ، در عمل رفتارمان بدوی گونه! مثلاً من در نوشتاری 18 مورد از پایه ای ترین گزاره های منطقی را بیان کردم که آن نوشتار را به هر کسی که می دادم با کمترین  چون و چرا می پذیرفت اما وقتی پای عمل و بحث پیش می آمد همه آن شروط را نقض می کردند و من مدام مجبور می شدم بگویم:« مورد x را نقض کردی!».شاید فکر کنید یک تناقض در حرفهایم وجود دارد و آن اینکه می گویم با توضیح به طرف مقابلم ، او را توجیه می کنم اما او باز به همان کیش خود باز می گردد! اما توجه کنید منظور من این است که قوانینی کلی برای برخورد با رویداد ها وجود دارد و من تنها توانسته ام در رویدادی خاص ، مخاطبم را توجیه کنم اما وی در رویدادهای دیگر باز به کیش خود برگشته است چون قوانین کلی را باز فراموش کرده و در وی نهادینه نشده است! مثلاً بسیاری از ما می دانیم جسد یک انسان هیچ خطری ندارد بلکه زنده ی آن خطرناک است(!) اما حاضر نمی شویم یک شب را تنها در یک اتاق با وی سر کنیم! چون در ما خطرناک نبودن جسد نهادینه نشده گرچه می دانیم خطرناک یا ترسناک نیست. اولین پست وبلاگ را همین جا به پایان می برم و امیدوارم بتوانم از طریق این نوشتن ها ، با دوستانی که بدین جا می آیند تبادل اطلاعات کرده و  امروزمان را تفاوتی با دیروز بخشیم.