إنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ
در راه خدا ایستاده خواهیم مرد، کنار شیاطین زانو زده زندگی نخواهیم کرد
چندی
قبل با انجمنی متشکل از چند ریاضیدان مرتبط بودم که یک بار در وبلاگ خود مطلبی را
درج کردند که با خواندن آن، نمی دانستم باید گریه کرد یا خندید! نظام حفظ محور
آموزشی ما هم بی تقصیر در این وضعیت نیست که محتوای دروس را طوری قرار می دهند که در
آن ملاک حفظ کردن می شود نه یاد گرفتن! محتوای
آن مطلب این بود:« مردی در ژاپن دیوار چوبی خانه اش را برداشت و دید میخی در بدن
مارمولکی فرو رفته و آن را به دیوار چوبی چسبانده است. بعد منتظر شد و دید یک
مارمولک دیگر آمد و برای آن غذا آورد. یادش افتاد که ده سال پیش میخی را بدان جا
کوبیده است و در طی این ده سال ، این مارمولک غذای مارمولک به دام افتاده را تهیه
می کرده است ، به این می گویند عشق واقعی»! بعد
که از مسئولین وبلاگ پرسیدم که این قضیه فقط یک نکته آموزنده هست یا قضیه را جدی
گرفته اید ، همه یک صدا گفتند که واقعیت دارد! علارغم
مضحک بودن مساله، دیدم این بیچاره ها در عمرشان بجز ریاضی، آن هم فقط به صورت حفظ
کردن نه یاد گرفتن ، چیز دیگری نیاموخته اند و تفکری هم نداشته اند پس جوابیه ای
برای آنها بدین مضمون فرستادم: این
داستان مضحک و غیر واقعی است به این دلایل: 1)
احتمال اینکه میخی در دیواری فرو رود و دقیقاً زیر آن مکان مارمولکی باشد و بر اثر
صدای میخ کوبیدن هم فرار نکرده باشد(!) میلیاردها بار کمتر از یک میلیونم درصد است
( این را با استفاده از فرمول های آمار و احتمال مندرج در کتاب های ریاضی خودشان
حساب کردیم!) 2) هیچ مارمولکی بیشتر
از دو و نیم سال عمر نمی کند تا چه برسد به ده سال! 3) میخ اگر در بدن
مارمولک فرو رود به علت قطر میخ نسبت به مارمولک ، یا آن مارمولک را می کشد یا
لااقل آن را قطع می کند! 4) از نظر زیست شناسی ،
مارمولک که سهل است ، موجوداتی بسیار بسیار تکامل یافته تر از این هم چنین
رفتارهایی از خود بروز نمی دهند! 5) بدن مارمولک اگر به
چیزی هم گیر کند ، آن قسمت از بدنش به طور طبیعی بریده می شود و مارمولک می تواند
آزاد شود! 6) ...... و
چیزی در حدود 50 استدلال برای آنها فرستادم ، استدلالهایی که هر یک به تنهایی کاملاً
واقعی بودن قضیه را منتفی می کرد چه رسد به مجموع آنها! اما متاسفانه هیچ بر ذهن
بسته آنها اثر نکرد و در نهایت خدا را شکر کردم که لااقل بهره ام از عقل از اینها
بیشتر است! و
حاصل این تلاشم چیزی جز فحاشی به من در وبلاگشان نشد و بیشتر پی بردم که:« ذهن
احمق مانند مردمک چشم است ، هرچه بیشتر نور بتابیم ، تنگ تر می شود!» بزرگترین
معمای ذهن من هم همین است که چگونه منطقیاتی ساده را که تمامی فلاسفه و منطقیون و
عقلا بدان معتقد هستند و قابل اثبات است و ما به ازای بیرونی دارند را عده
کثیری از افراد نمی توانند درک کنند؟ چرا علم مغزشناسی هنوز نتوانسته است پاسخی
به این پرسش دهد؟ به راستی آیا اگر بتوانیم دلیل این امر را بفهمیم و درمان کنیم، دنیای ما می تواند خالی از خرافات و جهالت ها و
نادرستی ها شود؟ وقتی فتنه گران در روز
عاشورا حرمت شکنی و وقاحت را به نهایت رساندند یاد ماجرای دکتر مصدق افتادم! آقای
مصدق را مجلس به رأس آورد اما وقتی مصدق مجلسی را منحل کرد که خود آنها وی را به
سر کار آورده بودند انگار با دست خود قبرش را مهیا کرد! شاه هم آمد این مهرهی بی
عقبه را به راحتی هرچه تمامتر کنار زد! انگار خداوند همین بلا را سر فتنه گران
مرتد آورد، إنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ! آنهایی که با رنگ سبز اهل بیتی آمدند و 13
میلیون نفر که بعضاً دست و پا شکسته معتقد به تشیع بودند را با تحمیق کردن همراه
کردند، آنقدر فهم نداشتند که بدانند وقتی در مقدسترین روز حرمت شکنی کنند و روز
عاشورا کف و سوت بزنند و تخریب کنند تنها دچار بحران هویت میشوند و تیشه به ریشهی
منحوس خود میزنند و از این رو میتوان این را معجزه قلمداد کرد و یدالله را در پس
آن با چشم بصیرت دید که یک کودک هم نمیتواند مرتکب چنین خودکشی سیاسیای بشود تا
چه رسد به برنامه ریزان خارجی و سگهای دست آموز آنها در داخل و گوسفندان حامی
جریان سبز! به حق قرآن میگوید: إِنَّا جَعَلْنَا فِی
أَعْنَاقِهِمْ أَغْلَالًا فَهِی إِلَی الْأَذْقَانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ
وَجَعَلْنَا مِنْ بَینِ أَیدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا
فَأَغْشَینَاهُمْ فَهُمْ لَا یبْصِرُونَ (یس/ آیات 8 و 9). ما در گردنهای آنان غل
هایی قرار دادیم که تا چانهها ادامه دارد که سرهای آنان را به بالا نگاه داشته است
(تا زیر خود را نبینند)! و در پیش روی آنان سدی قرار دادیم و در پشت سرشان سدی و
چشمانشان را پوشاندهایم، لذا نمیبینند! 9 دی حماسهی بصیرت
مردم ایران و عبور از بحرانی عظیم بود اما ای کاش پیشگیری کرده بودیم تا نیازی به
درمان نمیبود و از قبل به مردم آموزش داده میشد که اسلام واقعی چیست تا مردم غیر
آن را تکفیر کنند و هر کس نتواند از راه برسد و هوای نفس خود را اسلام معرفی کند. یکی از خصیصههای آدمی پیدا کردن بهترین راه و میانبری برای
پیشرفت است! میانبری که با کمترین زحمت، بیشترین دستاورد را به ارمغان بیاورد. متأسفانه
در این بین عدهی کثیری وارد راههای کاذب و نامشروع میشوند. من نیز مدتها به
دنبال شغلی میگشتم که چند ویژگی داشته باشد که بتواند تحمل پذیر برای مقطع کنونی
من باشد و بالاخره در حدود یک سال پیش حکایت «جوینده یابنده است!» اتفاق افتاد و
با مطالعاتی که داشتم پی به این بردم که ورود به بورس همان و برآورده شدن توقعات
من همان! و از آنجایی که من انسان انحصار طلبی نیستم یعنی وقتی خودم راهی موفق را
دانستم، دیگران را هم از آن آگاه میکنم و اگر راه اشتباهی دیدم نیز دیگران را از
آن بر حذر میدارم لذا بر آن شدم در این نوشتار به ویژگیهای کار در بازار سرمایه
اشاراتی مختصر کنم شاید بتوانم با عرضهی تجربیات اندکم لااقل باعث جرقهای در ذهن
مخاطبین وبلاگ شوم تا قدم در این وادی بگذارند. ویژگیهایی که کار در بورس را از سایر مشاغل متمایز میکند: ۱- اکثر مشاغل نیاز به کار فیزیکی دارند اما بورس هوش و
ذکاوت میخواهد و بس! ۲- اکثر مشاغل نیازمند بودن در مکان کار هستند اما بورس جا
و مکان ندارد! یک کامپیوتر و یک خط اینترنت! ۳- اکثر مشاغل آقا و رئیس بالای سر به ما رنج روحی وارد میکنند
ولی در بورس فرد، آقای خود است! ۴- اکثر مشاغل وقت زیادی از انسان میگیرند مثلاً روزی 8
ساعت یا بیشتر اما بورس گاهی در ماه چند ساعت بیشتر وقت گیر نیست! البته بسته به
درصد سودی که مد نظر داریم باید فعالیت و مطالعه خویش را بالا ببریم. ۵- در اکثر مشاغل سرمایه دچار فرسودگی میشود مثلاً یک
مسافرکش با افت قیمت ماشین خود هم مواجه است اما سرمایه در بورس دچار فرسودگی نمیشود. ۶- ورود و خروج به بورس بسیار سادهتر از سایر مشاغل است
مثلاً ما بخواهیم مغازهای را برقرار کنیم مدتها باید پیگیر جای مغازه و خرید و
چینش اجناس و صبر برای جا افتادگی مغازه و آخر سر برای جمع کردن مغازه مجبور به
چوب حراج گذاشتن به آن میشویم! اما در بورس، امروز میتوانیم وارد شویم چهار روز
بعد کامل خارج شویم تنها با زدن چند کلیک از پشت کامپیوتر! ۷- موفقیت در بورس به میزان سطح آگاهی شما از حیطهی های
اقتصادی، سیاسی، جامعه شناسی و روانشناسی بستگی شدیدی دارد لذا میدان آزمون عملی
برای مدعایان آگاهی از این حیطههاست! پس اگر احساس میکنید که لیاقت شما بیش از
آن چیزی است که تاکنون بدان رسیدهاید، بورس میتواند وسیلهی رساندن شما به
جایگاه واقعی شما باشد. ۸- برای افرادی که دنبال کلاس شغلی هستند یک شغل ایده آل میتواند
باشد! ۹- و بالاخره مهمترین چیزی که بورس را میتواند برای هر
کسی جذاب بسازد سود سرشار آن است که میتواند به طور میانگین از حداقل درصد آن
(تورم + رشد اقتصادی) شروع شود و گاهی به چند صد درصد سود در یک سال هم برسد (البته
برای کارکشتهها!) و بسته به میزان مهارت هر شخص، این درصد سود میتواند به حداقل
و حداکثر نزدیک شود. کار در بورس برخی اوقات موجب افزایش بیش از حد سرمایه با کمترین
کار میشود، آیا این امر مشکل شرعی دارد؟ هرچند علما چندین فرق بین کار در بورس و ربا را بیان کردهاند
و کمتر عالمی حکم به مشکل بورس داده است اما در این جا لزومی به بیان همه موارد
نیست و کافی است که بگوییم در بورس، سهامدار در سود و زیان شرکت سهیم است، اما در
ربا، ربا دهنده جدا از اینکه ربا گیرنده چقدر سود و ضرر کرده، درصد سود خود را میخواهد!
همچنین ما با سرمایه گذاری در بورس بر خلاف ربا، به چرخهی اقتصاد یک کشور کمک
مهمی میکنیم کما اینکه همهی اقتصاددانها معتقدند جامعه باید به سمتی کشیده شود
که در آن افراد به جای کار مستقیم با سرمایه خود، آن را در خدمت شرکتها و کارخانهها
بگذارند تا آنها این امر را در دست بگیرند. پس با خرید سهام شرکتها و کارخانهها
میتوانیم نقدینگی آنها را برای توسعه و پیشرفت فراهم آوریم و آنها نیز در مقابل
ما را در سود خود شریک میکنند. نکته قابل ذکر این است که در شرایط کنونی بورس ایران میتواند
چنین سودآوری را برای سهامداران به ارمغان آورد زیرا ایران کشوری در حال توسعه است
که برای صنعتی شدن گام بر میدارد لذا بازارهای آن هنوز بکر و دست نخورده است و با
کمترین زحمتی بهره وری، توانی بالا میرود ولی بورس کشورهای صنعتی به خاطر اشباع
شدن، میانگین بیشتر از 20 درصد در سال سود نمیدهند پس میتوان امید داشت که بورس
ایران میتواند سالها پررونق و پرسود باشد. آیا کار در بورس به همین راحتی است که به نظر میرسد!؟ یک بار شخصی از آقای پیکاسو، استاد نقاشی خواست یک نقاشی
برای وی بکشد. کشیدن نقاشی چند دقیقهای بیشتر طول نکشید اما آقای پیکاسو روی
نقاشی خود قیمت چند ده هزار دلار گذاشت! و به آن شخص که تعجب کرده بود گفت: «پشت
این چند دقیقه کار من سالها تجربه خوابیده است! پس قیمت عادلانهای گفتم!». کار در بورس نیز شبیه به همین است! گاهی ما برای تصمیم گیری
در مورد یک سهم، باید چنان تجربه و آگاهی از قبل داشته باشیم که بتوانیم در مدت
کوتاهی تصمیمات مهمی بگیریم وگرنه ممکن است در حالی که بیشتر سهامداران سود کنند،
ما با حسرت ضرر کنیم و یا حتی از بورس خارج شویم کما اینکه بیشتر تازه واردها به
بورس با ضرر و نفرت تمام از بورس و لعنت کردن شانس خود از آن خارج شدهاند! مثلاً بهار امسال اخباری منتشر شد که بیانگر غیر همصدا شدن
رئیس جمهور و رهبر در مسألهای بود و همین باعث شدیدترین سقوطهای بورس طی این چند
ساله شد. در این بین افرادی که بینش سیاسی ضعیفی داشتند گمان کردند که کار نظام به
آخر رسیده (!) و به تمام سهامهای خود چوب حراج زدند! از سوی دیگر افراد باهوش که میدانستند
این مسأله موقتی است نه تنها سهامی نفروختند بلکه سهامهای حراج شده دیگران را نیز
خریدند و سود برای باهوشها ماند و حسرت برای فروشندگان! پس اکیداً تاکید میکنم اگر اهل مطالعه و تفکر در امور
اقتصادی، سیاسی، روانشناسی و ... نیستید وارد این وادی نشوید که جز ضرر یا سود
اندک چیزی نصیبتان نمیشود! البته میتوانید افسار را به دست صندوقهای سرمایه
گذاری دهید یعنی صندوقها به جای شما خرید و فروش کنند. چون صندوقها ریسک زیادی نمیکنند
لذا توقع سود زیادی هم از آنها نداشته باشید. افرادی که به سودهای بین 30 تا 50
درصد در سال قانع هستند حتماً به صندوقها مراجعه نمایند. البته ممکن است صندوقها یا خود سهام داران در یک سال مالی حتی
تراز منفی داشته باشند اما آمارها نشان میدهد میانگین سود سهامداری در بازهی چند
ساله در ایران، بیشتر از صنعتهای دیگر بوده است (چیزی حدود 35 درصد). البته در کار راحتی مثل بورس، عدهای پیدا میشوند که از
این هم راحت طلب تر هستند! یعنی فقط سرمایه را وارد میکنند و گوش به زنگ چند دوست
و سایت تحلیل بورس میشوند! گرچه این روش اشکالاتی به همراه دارد و ممکن است مبتدی
اخبار غلط را دریافت کند اما باز برای مبتدیان توصیه میشود تا زمانی که به درجهای
برسند که اخبار غلط و صحیح را از هم تمیز دهند و پس از آن به درجهای برسند که
خودشان تحلیل کنند. سهامداری آری، بورس بازی هرگز! این شعاری ست که به مکرر در بازار بورس خواهید شنید، جملهای
زیبا که به کام شرکت و کارخانههاست که در حد شعار باقی مانده است اما اگر نظر من
را میخواهید باید چنین کنیم: سهامداری یعنی در غم و شادی یک شرکت یا کارخانه سهیم باشیم،
وقتی سود کرد باشیم (که حتماً هستیم!) وقتی هم در حال سقوط بود پول خود را از آن
خارج نکنیم تا آن سهم بیش از آنچه که هست باز سقوط نکند! که این با طبع بسیاری انسانها
اصلاً سازگار نیست! اما من عقیده بر این دارم تا زمانی که سرمایه ما از حد قابل
قبولی نگذشته است به بورس بازی ادامه دهیم چون با خروج پول ناچیز ما از شرکتی چند صد
میلیاردی، آب از آب تکان نمیخورد! اما هرگاه پول ما به مقدار مورد نظر ما رسید (مثلاً
یک میلیارد تومان) آنگاه است که باید دست از حرص و طمع برداریم و سهامدار واقعی
شرکت یا شرکتهایی شویم. این توصیه من برای این است که در ایران برخلاف بسیاری
کشورها هوشی فردی قویتر از هوش جمعی است که در اینجا مجال توضیح آن نیست که تأثیر
آن را به وضوح در بازار سرمایه میتوان دید که تحلیل بورس ایران را متفاوت از بورس
بسیاری کشورهای دیگر میکند لذا از این باب است که تازه واردها را توصیه به بورس
بازی میکنم تا سهام داری وگرنه در یک سیکل منطقی اگر در محیطی هوش جمعی بالا باشد
سهامداری بهتر از بورس بازی است. توصیه اکید: کار در بورس یکی از پیچیدهترین بازیهای این روزگار است
که اعتماد به نفس کاذب و عدم لمس عینی بازار آن هم به مدت طولانی در اکثر موارد
تنها ضرر سهام دار را به ارمغان میآورد مگر اینکه لوک خوش شانس باشید! بنابراین
پیشنهاد من این است که ابتدا به صورت مجازی در این بازار کار کنید و زمانی که
احساس کردید دیگر پخته شدهاید به صورت واقعی پول خود را وارد آن کنید. از سایت تالار
مجازی بورس ایران
برای کار مجازی در بورس میتوانید استفاده کنید. شخصی حرف از دمکراسی مطلق میزد و قائل بود رای مردم تعیین کنندهی هر
تصمیمی باشد! به ظاهر نیک سخنی گفت که البته در عمل امکان اجرایش وجود نداشت! گفتم:
«اگر بیاییم رفراندوم برگزار کنیم که مردم به وجود مالیات آری یا نه بگویند چه
اتفاقی میافتد!؟» اعتراف کرد مردم مصلحت ظاهری خود را میبینند نه کشور لذا اکثر
افراد رای منفی به وجود مالیات حتی در حد اندکش میدهند! از طرف دیگر معترف هم شد
که بدون اخذ مالیات کشور لنگ میماند! گفتم: «چرا حرف از واژه مطلق میزنی در حالی
که حتی سادهترین مثالهای نقض آن را هم بررسی نکرده ای!؟». متأسفانه اگر مردم در
برخورد با دیدگاهها، آن را از ابتداییترین گزارههای منطقی عبور دهند این همه
ئیسم های مختلف مردم را فرقه فرقه نمیکرد و برخی از ئیسم ها اصلاً فرصت عرض اندام
پیدا نمیکردند و این مثال مشت بود نمونهی خروار که در آن افراد فقط جذابیت سخنان
مکاتب مختلف را بدون در نظر گرفتن عواقب آن در نظر میگیرند لذا گاهی خواستههای
نامعقولی پیدا میکنند! و ای کاش تئوریسینهای این همه مکاتب که تقریباً همه هم بر
سر همهی گزارههای منطقی اتفاق نظر دارند از خشک مغزی و تعصب خود بکاهند تا جهان
ما شاهد این همه بحران ناشی از تضاد افکار نشود. البته در بسیاری مواقع مؤسسین
مکاتب خود واقف به اشتباه اندیشه خود هستند اما مواردی همچون شهرت، فریب مردم و
کسب سود، پشت پردههای سیاسی و اقتصادی و ... باعث میشود حرف زبان آنها با دلشان
یکی نباشد ولی این افراد جامعه هستند که باید یاد بگیرند مکاتب را از فیلتر عقل
عبور دهند و در وادی سخنان پوچ بسیاری ئیسم ها گرفتار نشوند. از آنجایی که مکاتب تراوشی از اندیشهی آدمی ست
و چون ذهن آدمی دچار خطای منطقی میشود و از همین رو مکاتب غلطی را به وجود میآورد
لذا میتوان به راحتی مکاتب را با منطقیات اثبات شده سنجید و در نهایت رد یا
تایید کرد. سوالی که ممکن است به ذهن شما بیاید این است که: «مگر نه اینکه ذهن
آدمی دچار خطای منطقی میشود، پس چگونه میتوان به منطقیات اثبات شدهای که
منطقیون و فلاسفه از آن به عنوان شاخص یاد میکنند اعتماد کرد؟» پاسخ این است که
ذهن شخص دچار خطای منطقی میشود اما ذهن کل بشر امکانش ناچیز است که در مورد مسئلهای
منطقی دچار اشتباه شود مثلاً ممکن است اشخاصی تفاوت محال ذاتی با محال عادی را
نفهمند اما بشریت به خصوص عقلا و فلاسفهای که بسیار ماهر تر از عوام هستند که
تفاوت این دو را میدانند و وقتی در جای جای دنیا افراد در مورد مسائل حتی بدون
نظرخواهی از هم به یک نتیجه واحد میرسند پس میتوان نتیجه آن مسئله را به عنوان
شاخص قلمداد کرد. البته در اینجا منظور مسائل پایهای هست وگرنه
ممکن است مسئلهای درست باشد که اکثراً آن را اشتباه پندارند یا برعکس. مثلاً روی
این مسئله که «تسلسل باطل است» اتفاق نظر وجود دارد اما در مسئله «جبر و تفویض» اختلاف
نظر شدید هست دلیلش نیز این است که بطلان تسلسل بسیار آسان و با مثالی قابل اثبات
است اما مسئله جبر و تفویض بسیار پیچیده که در ظاهر هم میتوان برای درستی جبر
دلیل و مثال آورد هم برای تفویض چون به موشکافی و دقت نظر خاص و ادغام گزارههای
منطقی بسیاری با هم برای حصول نتیجه نیاز دارد که هنوز این مهم به مرحلهای نرسیده
که برای همه عقلا درستی یکی از این دو یا دیدگاه «لاجبر و لاتفویض بل امر بین امرین»
به اثبات قطعی برسد. پس در نوشتارهایم به مسائلی که شاخص هستند اشاره
میشود تا جدلی روی آنها صورت نگیرد و مثل خبر متواتر پذیرفته شود! و مسائل
اختلافی نیز با گزارههای منطقی قیاس میشود و سعی میشود غیر مستقیم هم برای آنها
دلیل آورد تا هرچه بیشتر بتوان به حقیقت آنها نزدیک شد. اما ذکر یک مثال جهت
توضیح مراد از اثبات غیر مستقیم: شخصی از ما میپرسد:
«چگونه میتوانی ثابت کنی عذاب الهی بر قوم عاد وارد شد؟» که ما برای اثبات مستقیم
به سراغ منابع تاریخی یا آثار باستانی این قوم میرویم و برای اثبات غیر مستقیم آن
ابتدا وجود خدا را اثبات میکنیم بعد اثبات راستگو بودن خدا سپس اثبات الهی بود
کتاب قرآن و آخر سر اثبات عدم تحریف قرآن تا بعد از این 4 اثبات بگوییم عذاب بر
قوم عاد وارد شده است! و اگر ما بتوانیم مسائل را هم مستقیم و هم غیر مستقیم اثبات
کنیم میتوانیم امید بیشتری به فراگیر شدن اندیشهی خود داشته باشیم! اما بعد از
این مقدمه بپردازیم به نقد آنارشیسم گرایی. آنارشیسم چیست؟
«آنارشیسم در زبان سیاسی به معنای نظامی اجتماعی و سیاسی بدون دولت یا به طور کلی
جامعهای فاقد هرگونه ساختار طبقاتی یا حکومتی است.». این سالها با گرم شدن
مباحثی همچون «جهانی سازی»، «خصوصی سازی» و «آزادی» افراد چون معنای واقعی این سه
موضوع را تا حدودی کج برداشت میکنند لذا خواه نا خواه به سمت آنارشیسم سوق داده میشوند،
مکتبی که نه تنها در روی کاغذ، بلکه در چند جای معدود و محدود که به آزمایش گذاشته
شد هم سربلند بیرون نیامد اما با این وجود اثرات مخربی بر ذهن بسیاری افراد گذاشت،
افرادی که مدینه فاضله خود را در آن میجویند اما با احساس نه عقل خود! و متأسفانه
احساس آنها هم درست کار نمیکند! مثل مادری که به خاطر احساسات نگذارد به بچهاش
آمپول بزنند! و مشکل بعدی که من در روحیهی آنارشیسم گرا ها مشاهده کردهام این
است که آنها از ضعف موقعیتی خود رنج میبرند که به دنبال برچیدن نظامهای عادی در
جهان هستند! مثل اشخاصی که وقتی در طبقه پایین اجتماعی هستند میل مساوات دارند اما
وقتی به طبقه بالا میرسند حتی پا را فراتر از گلیم طبقاتی خود مینهند که
دیکتاتورهای معروف نیز از همین دستهاند! و در این اینجا به حق میتوان گفت: «دنیای
ما چند دیکتاتور ندارد، بلکه میلیاردها به دیکتاتوری نرسیده دارد!». میتوان گفت اصول کلی
اعتقاد به آنارشیسم میگوید: 1- نباید در کشور قدرت مرکزی شکل بگیرد 2- مخالفت با
قانون و قانون گرایی (چون قوانین را قدرت مرکزی تصویب میکند که با تبعیت از آن،
قدرت مرکزی روز به روز قدرتمند تر میشود) 3- خواست آزادی بی قید و بند برای همهی
افراد جامعه بدون در نظر گرفتن شرایط آنها 4- نفی مالکیت شخصی. که هر چهار مورد آن
جدا از دلایل منطقی رد آنها با نصح صریح قرآن مخالفت دارد، چیزی که ما مسلمانها
باید مراقب باشیم و آن اینکه هیچ اندیشهای را در ذهن خود جای ندهیم مگر اینکه
موافق دستور الهی باشد هرچند متأسفانه اکثر ما مسلمانی را از نیاکان به ارث بردهایم
و خود به مسلمانی نرسیدهایم تا توان اثبات این مسئله را داشته باشیم که خود قرآن
شاخص است و برای هر موضوعی باید بدان تمسک بجوییم. بررسی مورد اول: در جامعه شناسی تصریح میشود که اکثراً اوقات زمانی بین دو یا چند گروه جنگ
رخ میدهد که قدرت در قبضه گروه خاصی نباشد و هر گروهی درصد مناسبی از امید به
پیروزی را داشته باشد وگرنه به تقابل با گروه مسلط نمیپردازد. گروه مسلط هم چون
از ناحیه گروه بسیار ضعیف احساس خطر نمیکند موجودت گروه ضعیف را به رسمیت میشناسد
و قیم گروه ضعیفتر میشود. مثلاً در ایران زرتشتیها در اقلیت هستند لذا فکر مسلط
شدن بر کشور را نمیکنند چون از قهر اکثریت میترسند و از طرف دیگر ما نیز حقوق
این اقلیت را به رسمیت میشناسیم و چون آنها را تهدید به حساب نمیآوریم پس فکر
نابودی آنها هم نیستیم. البته مثل بسیاری
قضایا، پیدا شدن استثناً در این مسأله باعث نفی قاعده کلی نمیشود. پس اگر در
جامعهای به جای قدرت مرکزی، قدرتهای ناحیهای قرار گیرد جامعه را به سمت تباهی
بردهایم! مثل وضعیتی که امروز در کشور عراق میبینیم که به اقلیمهای مختلف تقسیم
شده که گاهی منافع آنها در تضاد با یکدیگر است لذا میبینیم عراق از پیشرفت محروم
مانده است. از سوی دیگر روانشناسی ثابت میکند انسان با روحیهای که برای برتری بر
دیگران دارد - که این روحیه به گروه هم تعمیم پیدا میکند - در اکثر مواقع گروه
وقتی احساس کند میتواند بر گروه دیگری غلبه کند ساکت نمینشیند و همواره میخواهد
در جامعه خط مشی آنها اعمال شود. خلاصه کلام اینکه وقتی
در جامعهای چند صدایی حاکم شود گروهها مقابل یکدیگر قرار میگیرند و از آنجا که
جهان بینی هر گروه با سایر گروهها متفاوت است لذا هرکدام میخواهند جامعه را به
سمتی ببرند بنابراین هرج و مرج پیش میآید و جامعه به جای پیشرفت حتی ممکن است
پسرفت کند. البته این مسأله با تعارضات و اختلافات سلیقهای احزاب یک کشور اشتباه
گرفته نشود که نه تنها بد نیست، بلکه با ایجاد رقابتهای سالم، زمینه پیشرفت یک
کشور فراهم میشود. علاوه بر این آنارشیسم
سلسله مراتب را ابتر و دم بریده میخواهد! مثلاً جماعات انسانی را در نظر بگیرید.
از روستا شروع میشود که مجموعه چند روستا تحت حاکمیت یک بخش در میآیند و مجموعه
چند بخش تحت حاکمیت شهرستان و مجموعه چند شهرستان تحت حاکمیت مرکز استان و تمامی
مراکز استانها تحت حاکمیت پایتخت که کشور را اداره میکند و کشورها نیز تحت کنترل
سازمانهای بینالمللی مثل سازمان ملل. اکنون کشوری را در نظر بگیرید که پایتخت
نداشته باشد! حال حرف این مکتب را
از این موضوع به موضوع تقسیم قدرت بین گروهها تعمیم بدهید و بنگرید چه رخ میدهد!
پس وقتی برای مجموعهای رهبر نیاز است برای مجموعهی تشکیل شده از رهبران هم رهبر
لازم است تا به سر شاخه برسد. البته با مکانیسمهایی باید مانع از خودکامگی یک
رهبر شد و نباید نظامی سر کار آید که نتوان رهبر آن را عزل کرد یا عزل وی منوط به
تحقق بریده شدن دستهی چاقو توسط چاقو باشد که بالطبع امکان پذیر نیست و چنین
نظامی دچار «دور منطقی» است که از دموکراسی به دور است. برخی آیات قرآن در
مورد ضرورت وجود قدرت مرکزی یا حکومت: وَقَالَ لَهُمْ
نَبِیهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طَالُوتَ مَلِکًا قَالُوا أَنَّی یکُونُ
لَهُ الْمُلْکُ عَلَینَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَلَمْ یؤْتَ سَعَةً
مِنَ الْمَالِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَیکُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِی
الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللَّهُ یؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ علیام. و
پیامبرشان به آنها گفت: «خداوند (*طالوت*) را برای زمامداری شما مبعوث (و انتخاب)
کرده است.» گفتند: «چگونه او بر ما حکومت کند، با اینکه ما از او شایستهتریم، و
او ثروت زیادی ندارد!؟» گفت: «خدا او را بر شما برگزیده، و او را در علم و (قدرت)
جسم، وسعت بخشیده است. خداوند، ملکش را به هر کس بخواهد، میبخشد؛ و احسان خداوند،
وسیع است؛ و (از لیاقت افراد برای منصبها) آگاه است.» «البقرة/247». قُلِ اللَّهُمَّ مَالِکَ
الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشَاءُ
وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ به یدک الْخَیرُ إِنَّکَ عَلَی کُلِّ
شَیءٍ قَدِیرٌ. بگو:
«بارالها! مالک حکومتها تویی؛ به هر کس بخواهی، حکومت میبخشی؛ و از هر کس
بخواهی، حکومت را میگیری؛ هر کس را بخواهی، عزت میدهی؛ و هر که را بخواهی خوار
میکنی. تمام خوبیها به دست توست؛ تو بر هر چیزی قادری. »آل عمران/26. إِنَّا مَکَّنَّا لَهُ
فِی الْأَرْضِ وَآتَینَاهُ مِنْ کُلِّ شَیءٍ سَبَبًا. ما به او
(ذوالقرنین) در روی زمین، قدرت و حکومت دادیم؛ و اسباب هر چیز را در اختیارش
گذاشتیم. «الکهف/84». بررسی مورد دوم: علل فراوانی برای هنجارشکنی و گریز از قوانین وجود دارد از جمله خودنمایی و
جلب توجه، دهن کجی به هنجارها و قوانین اجتماعی، لذتهای کاذب و زودگذر و بعضاً
خطرناکی که با هنجار و قانون شکنی برای افراد به دست میآید و یا هنجارشکنی تعمدی
به منظور تضعیف حکومت مرکزی ولو اینکه اشخاص خاطی بدانند آن هنجارها و قوانین فی
نفسه مشکلی ندارند و حتی در نظامهای محبوب آنها هم آن هنجارها وجود دارد که
آنارشیسم گرا ها از همین حیطه هستند و حتی بعضاً دیده میشود کلاً کاری به موضوع
ندارند، هرچه که رخ داد و تصمیم گرفته شد، مخالف هستند! مثلاً وقتی ایران چند
نیروی انگلیسی را که به آبهای ایران تجاوز کرده بودند دستگیر کرد، حرف و حدیثهای
زیادی پیرامون تصمیم گیری در مورد آنها به وجود آمد. همهی کسانی که پی ساز مخالفت
بودند، منتظر شدند که ایران آنها را مجازات کند تا بعد غوغا به پا کنند و دم از
حقوق بشر بزنند و اشک تمساح بریزند و بگویند بخشش! اما وقتی خود ایران آنها را
بخشید همانها که تا دیروز در مواردهای مشابه، نظرهای عجیب میدانند، اکنون مدعی
شدند که چرا ایران آنها را اعدام نکرده است! حرف من این نیست که یک فرد حق ندارد
مخالف نظامی باشد که در آن است، حرف من این است که حتی اگر کسی بنا بر عقاید خود،
مخالف نظامی شد، نباید دشمنی با آن نظام، وی را به بی عدالتی در مورد آن بکشاند. یا أَیهَا الَّذِینَ
آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ لِلَّهِ شُهَدَاءَ بِالْقِسْطِ وَلَا یجْرِمَنَّکُمْ
شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَی أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَی
وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ به ما تَعْمَلُونَ. ای کسانی
که ایمان آوردهاید! همواره برای خدا قیام کنید، و از روی عدالت، گواهی دهید!
دشمنی با جمعیتی، شما را به گناه و ترک عدالت نکشاند! عدالت کنید، که به پرهیزگاری
نزدیکتر است! و از (معصیت) خدا به پرهیزید، که از آنچه انجام میدهید، با خبر است!
«المائدة/8». اما متأسفانه این
روحیه در آنارشیسم گرا ها یا وجود ندارد یا بسیار ضعیف است به طوری که اگر هزار
عملکرد آن نظام را ببینند، هر هزار مورد را به باد انتقاد میگیرند در حالی که
اصلاً امکان ندارد تمامی عملکردهای یک نظام اشتباه باشد و حتی اگر به فرض محال از
روی استخاره و سکه اندازی یک نظام تصمیم گیری کند، بر طبق قواعد احتمال، باز تعداد
قابل توجهی از عملکردهای آن درست و صحیح از آب در میآید! پس باید بصیرت افراد
جامعه به حدی باشد که بفهمند وقتی دشمنان یک کشور، از آن کشور انتقاد میکنند،
احتمال فراوان بسیاری از انتقادها از روی اغراض و دشمنی هست و دلایل منطقی پشت آن
نخوابیده است و این انتقادها برای این است که مردم را رو در روی نظام قرار دهند و
چون مردم معمولاً قدرت براندازی نظام را ندارند، لذا به سمت قانون و هنجار شکنی
سوق داده میشوند. البته گاهی هم پیش میآید که واقعاً یک قانون اشتباه است که
باید سعی کرد قانون گذار را متوجه اشتباهش کرد اما اگر باز متوجه نشد در اینجا هست
که هوش جمعی پا به عرصه میگذارد و چنان از آن قانون تخلف میکنند که خود قانون گذار
یا متوجه میشود یا آن قانون به فراموشی سپرده میشود! مثلاً در ایران این
وضع باعث شده عدهای برای هنجار و قانون شکنی بدحجابی را پیش بگیرند ولو اینکه
نیازی هم بدان نداشته باشند یا حتی کار را به جایی برسانند که به مقدسترین خطوط
هم دهن کجی کنند و مثلاً در روز عاشورا دست به حرمت شکنی بزنند در حالی که حتی لائیکترین
مکاتب جهان هم حرفهای بسیار احترام آمیزی نسبت به امام حسین (ع) و روز عاشورا میزنند
و متأسفانه اکنون کار به جایی رسیده که برخی از مردم، دقیقاً طوطیوار، حرفهایی
را میزنند و باور دارند که از دریچهی رسانههای ماهواره ای مغرض بیرون میآید و
خبرهای آنها را همچون وحی منزل قبول میکنند! و از آنجا خطر
آنارشیسم گرایی افزایش مییابد که هر روز کمیت و کیفیت عواملی که به این وضع دامن
میزند از قبیل رسانهها و کشورهای مخالف و ... اضافه میشود و چون به قول معروف،
همراه درد باید درمان را هم گفت، به نظر من در اینجاست که نقش بودجههای فرهنگی
بارز میشود و هرچه که اینجا هزینه کنیم، راه دوری نمیرود بلکه به نحوی بسیار
بهتر این هزینهها بر میگردد مثلاً دستاوردهایی که فیلمهایی همچون یوسف (ع) و
مختارنامه و ... برای ایران به ارمغان آورد و قدرت تاثیر گذاری ایران را ارتقاء
بخشید بارها بیشتر از هزینههای خود این فیلمها برای ایران بود و شاید برخی از
این غربیها که میگویند : «اگر 100 دلار داشتی، 99 دلارش را صرف تبلیغات کن!»
بیراه نمیگویند! وقتی با یکی از بزرگترین دزدان دریایی خلیج عدن مصاحبه کردند که
چه شد به اینجا رسیدی؟ گفت: «به زحمت یک قایق ساده قدیمی خریدم، بعد با سود حاصل
از دزدیها، قایقم را بزرگتر کردم و همینطور ادامه دادم تا اکنون صدها نفر را
زیر دست دارم!» اکثر هزینههایی که برای توسعه میشود، اینچنین برگشت میخورند و
هزینههای فرهنگی هم از این قاعده مستثنا نیست پس به نظر من باید از نسخههای صحیح
غربی که باعث پیشرفت آنها شده است تبعیت کرد مثلاً در حیطهی فیلم سازی، هالیوودی
ایرانی به وجود آوریم! در طول تاریخ همواره
جنگ بوده و هست و خواهد بود اما شکل جنگها عوض میشود و در زمان ما، جنگها به
سمت جنگهای فرهنگی کشانده میشود به حدی که جامعهی امروز ما باید از ناتوی
فرهنگی بیشتر از ناتوی نظامی بترسد! راه مقابله با این ناتوی فرهنگی هم فیلترینگ
یا منع ماهواره یا ... چندان نمیتواند باشد به هر حال قاعدهای هست که برای
موضوعاتی در مکان و شرایط خاصی به درستی میگوید: «آدمی را از هرچه منع کنند، بدان
حریص میشود».یعنی اگر ما به جای پاسخ دادن به رسانههای تهمت زن و شایعه پراکن
آمدیم فقط مردم را از آنها دور نگه داشتیم افراد حق دارند که فکر کنند: «حتماً
جوابی برای آنها ندارند که نمیخواهند ما بدانیم آنچه را که آنها میگویند!» پس
بهترین راه مقابله با این جنگ فرهنگی، پاسخهای بی وقفه به آنهاست که باید روی
این مسأله سرمایه گذاریهای کلانی انجام گیرد. بررسی مورد سوم: متأسفانه افراد کثیری به درستی معانی تعداد از واژگان را درک نمیکنند و از
همین رو بسیاری از انحرافات فکری به وجود میآید. مثلاً بسیاری فکر میکنند عدالت
یعنی تقسیم مساوی موجودیت امکانات در حالی که عدالت واقعاً یعنی هرکس هر آنچه
استحقاق دارد یعنی به فرض این عدالت نیست که یک سخت کوش و یک تنبل را به یک اندازه
پاداش دهیم. به قول امام علی (ع) : «عدالت هر چیزی را سر جایش مینشاند» یا کلمهی
«سلیقه» را در نظر بگیرید، افراد بسیاری رفتارها و گفتارهای سخیف خود را به گردن
سلیقه میاندازند تا راه انتقاد بر آنها بسته شود در حالی که این کلمه برای
مواردی به کار میشود که منطق در آن یا راه ندارد یا راه آن بسیار ضعیف است مثلاً
اگر تمامی منطق دان ها جمع شوند نمیتوانند با جملهای منطقی بگویند رنگ سبز
زیباتر است یا آبی اما انحراف سلیقه به راحتی قابل تشخیص است و گاهی برخی سلیقهها
هنجارشکن و قانون شکن است مثلاً همجنس گرایی انحراف سلیقه است نه سلیقه. واژگانی
هم هستند که معانی ثابت و مشخصی ندارد و در طیفی از معانی قرار دارند مثل کلمهی
«فقر»، چنان طیفی دارد که ممکن است یک شخص با برچسب فقیر، در ناحیهای دیگر برچسب
غنی پیدا کند! کلمه «آزادی» هم از این طیف کلمات است که عدهای فکر میکنند یا
هوای نفسشان اینچنین القا میکند که اگر قید و بندی برای آزادی گذاشته شد، ماهیت
آزادی از بین میرود! و قائل به این هستند که افراد باید آزادی بی قید و بند داشته
باشند! اما اینکه افراد یک جامعه چقدر آزاد باشند برمی گردد به نوع جهان بینی آن
جامعه و اگر میخواهیم بحثی درباره آزادی داشته باشیم ابتدا باید به ریشه سلب آزادیها
برگردیم و بعد از آن نقطه شروع به بحث کنیم و گرنه هرگز افراد، بسیاری از سلب آزادیها
را نمیپذیرند. نکتهای هم که باید مد نظر قرار گرفته شود این است که چنین نیست هر
نوع سلب آزادی، برای جامعه یا اشخاص مضر باشد بلکه در بسیاری موارد مفید هم هست.
بعضی از سلب آزادیها هم گرچه برای یک شخص شاید آزار دهنده باشد اما برای جامعه
مفید میتواند باشد و از این رو منفعت آن در یک چرخه به خود افراد بر میگردد. اما
اگر مسأله آزادی را برای جامعه ایران در نظر بگیریم، خواهیم دید تمامی مواردی که
افراد از آن به عنوان سلب آزادی یاد میکنند، مربوط به قوانین اسلامی میشود که در
اینجا ما باید به سراغ صحت آسمانی بودن اسلام برویم، وقتی که افراد جامعه با دلیل
فهمیدند که اسلام حقیقتاً آسمانی هست، بعد از آن حتی اگر مصلحت سلب آزادیها را
نفهمند، به آن گردن مینهند هرچند که اگر افراد به حقیقت اسلام پی ببرند میفهمند
اسلام زنجیرها را از انسانها باز میکند نه اینکه زنجیری به آنها وصل کند. پس اولین قدم در راه
مقابله با این تفکر آنارشیسم گرا ها این است که افراد جامعه ما ایمانی قوی و
برگرفته از منطق و استدلال به دین خود داشته باشند تا پس از آن بتوانند به شبهات
این آزادی خواهان یا بهتر بگوییم بی قید و بند خواهان پاسخ دهند و در دام آنها
نیافتند. نفس آدمی از ارتکاب گناه لذت میبرد و قید و بند را دوست ندارد ولو اینکه
بداند در اصل به ضرر خود و جامعه است از این رو ممکن است در لبهی پرتگاه آزادی
خواهی کاذب قرار بگیرد و متأسفانه تبلیغات هم بسیار شدید است. به همین خاطر است که
باید افراد جامعه آموزشهایی را ببیند تا از میان انبوه شبهات و تبلیغات سربلند
بیرون بیایند و این مسیر نمیشود جز با مسلط شدن افراد جامعه، خصوصاً جوانان به
احکام دین، علتهای منطقی احکام و نتایج رعایت نکردن احکام. بیان گفتگویی تخیلی از انحراف به خاطر عدم آگاهی میتواند موضوع را شفاف کند: شخصی درباره حجاب از سر ناآگاهی میگوید: «این احکام برای اعراب 1400 سال پیش
بوده است و اکنون ما نیازی به آن نداریم» و همزمان با گفتن این جملات، همچنان خود
را مسلمان اعلام میکنند! و این نشان میدهند این فرد به آیات زیر در قرآن بخورد
نکرده است: «... و هیچ چیز نمیتواند سنتهای الهی را تغییر دهد (که بدیهی است گذر زمان هم نمیتواند) ...».
سوره انعام، آیه 34 «و
هرگز برای سنت ما تغییر و دگرگونی نخواهی یافت... » سوره اسرا آیه 77، سوره احزاب آیه 62، سوره فاطر آیه 43، سوره فتح آیه 22 «سخن من تغییر ناپذیر است» سوره ق، آیه 29 «و هر
کس به احکامی که خدا نازل کرده حکم نکند ستمگر است» (که یکی حجاب است)
سوره مائده، آیه 45 «... و هیچ کس را یارای جلوگیری یا رد احکام وی (خدا) نیست»
سوره رعد، آیه 41 و اگر بگوید اسلام تنها برای اعراب نازل شده است و حکم آنان است و به قول
معروف بگوید : «عیسی به دین خود، موسی به دین خود!» در جواب آیات زیر را میآوریم: «پر برکت است کسی که قرآن را بر بندهاش نازل کرد تا بیم دهنده
جهانیان باشد.» سوره فرقان، آیه 1 «این (قرآن) تذکری است برای همهی جهانیان» سوره ص، آیه 87 و اگر بگوید شما بد قرآن را ترجمه و تفسیر میکنید و منظور خدا از حجاب چیز
دیگری است، خواهیم گفت خود قرآن اعلام میدارد بخشی از آیات آن از محکمات هستند
یعنی با هیچ تفسیر و تأویلی نمیتوان معنای آن را تغییر داد و برخی دیگر متشابهات
هستند که باز میتوان مفهوم آنها را درک کرد اما در اینجا دست بیمار دلان و کج
اندیشان کمی باز است و میتوانند معنی آیه را کمی تغییر دهند اما آیا میتوانند
محکمات قرآن مثل نماز رو روزه و حج و ... را هم تغییر دهند!؟ به عقیدهی من جز چند آیه، میتوان تمام آیات قرآن را حتی بدون داشتن معلومات
قوی درک کرد فقط به شرطی که عقل سلیم خود را قاضی کنیم. مثلاً قرآن میگوید: «یدُ
اللَّهِ فَوْقَ أَیدِیهِمْ». این آیه را میتوان دو جور معنی کرد. اول اینکه
خداوند هم دستهایی فیزیکی دارد که بالاتر از دستهای کوچک ماست! (که فرقهای همین
تصور را از این آیه کرد!) بدیهی است که این برداشتی غلط است و معنی درست این است
که منظور آیه، آن بوده که قدرت خداوند برتر از هر قدرتی است. پس دقت کنید اینچنین
نیست که آیات قرآن آنچنان گنگ و نامفهوم باشند که بدون تفسیر، نتوان معنای آیات آن
را درک کرد در حالی که خود قرآن هم اعلام میکند که مردم او را میفهمند حتی اعراب
بدوی 1400 سال پیش! و اگر کسی بگوید آیات قرآن قابل تفسیر نیستند ناخودآگاه قرآن
را زیر سوال برده است چون میتوان پرسید: «چگونه خداوند قرآنی را برای هدایت بشر میفرستد
در حالی که بشر نتواند آن را درک کند!؟ ». ممکن است این شخص بگوید: «بخشی از احکام قرآن را قبول میکنم و بخشی نه!» در
جواب خواهیم گفت که قرآن میگوید: «آیا
به بعضی از دستورات کتاب آسمانی ایمان میآورید و به بعضی کافر میشوید!؟ برای کسی
از شما که این عمل را انجام دهد جز رسوایی در این جهان چیزی نخواهد بود و روز رستاخیز
به شدیدترین عذابها گرفتار میشود.» سوره بقره، آیهی 86 ممکن است این دختر بگوید: «اصلاً مگر نه اینکه خدا میگوید در دین اجباری نیست!؟»
پاسخ این است که ما اختیار داریم به سمت بهشت برویم یا جهنم اما یک انسان عاقل در
اینجا دچار اجبار میشود گرچه ظاهراً اختیار دارد مثلاً گرچه ما میتوانیم به وسیلهی
یک چاقو خود را زخمی کنیم اما این کار را نمیکنیم. اختیار داریم اما درد ناشی از
زخمی شدن تقریباً ما را به اجبار از این کارهای خلاف عقل باز میدارد. حال که قرآن
میگوید در دین اجباری نیست، این حرف درست است اما در طرف دیگر میگوید اگر به
اختیار از دین پیروی نکنید به اجبار وارد جهنم و از بهشت محروم میشوید! کدام
انسان عاقل است که بگوید من جهنم سوزان را به بهشت ترجیح میدهم!؟ پس این شخص در
حجاب خود مختار است اما به قیمت خریدن آتش سوزان جهنم! اما در اینجا یک مسئلهی
ظریف است. اختیاری بودن این مسئله در اسلام، درونی است و نه بیرونی! مثلاً یک شخص
بدیهی است که میتواند در ذهن خود حجاب را قبول نداشته باشد اما در برخی حکومتها
مثل ایران که هنوز اسلام را با مدرنیته مثل ترکیه یا مالزی ادغام نکردهاند (!) در
جامعه نمیتواند آن را رعایت نکند. و در آخر اگر این شخص بگوید: «فعلاً که وقت دارم، آخر عمر توبه میکنم!» پاسخ
میدهیم این شخص حتی شرایط و ضوابط توبه را هم در اسلام نمیداند! گرچه برای کسی
که به اسلام اعتقاد دارد این رفتار یک نوع ریسک است چون مرگ معلوم نیست کی به او میرسد،
اما جدا از این مسئله، در اسلام این نوع توبهها که فردی به امید توبه دست به گناه
بزند پذیرفته نیست با توجه به آیات قرآن: «کسانی که پس از ایمان کافر شدند و سپس بر کفر افزودند هیچ
گاه توبه آنها پذیرفته نمیشود و آنها گمراهند» سوره بقره، آیهی 90 «پذیرش توبه از سوی خدا، تنها برای کسانی است که کار بدی را
از روی جهالت { نه عمداً } انجام میدهند سپس زود توبه میکنند. خداوند توبه چنین
افرادی را میپذیرد و خدا دانا و حکیم است. برای کسانی که کارهای بد را انجام میدهند
و هنگامی که مرگ یکی از آنها فرا میرسد، میگوید: الان توبه کردم (!)، توبه نیست
و ...» سوره نساء، آیهی 17 و 18 پس میبینید به بسیاری
از سلب آزادیها، پاسخهایی شرعی دارد و افراد هم وقتی شریعت را قبول میکنند که
برای حقانیت و الهی بودن آن دلیل کافی داشته باشند و این میسر نمیشود مگر با
سرمایه گذاریها کلان در بخش آموزش و اگر این سرمایه گذاریها به درستی انجام میشد
امروز شاهد این مسأله نبودیم که عده قابل توجهی از جوانان ما به دام مسلکهای
خرافی و عرفانهای کاذب بیافتند و گرایش به مکاتبی همچون مسیحیت و زرتشت و... داشته
باشند و حتی اکثریت جامعه که هنوز مسلمان هستند، فقط اسم مسلمانی را یدک بکشند و
کمتر خبری از نماز و روزه و امر به معروف و نهی از منکر و... باشد! پس شخصی که مسلمان است
باید تا حیطهای آزادی خواه باشد که با اصول شرع در تعارض قرار نگیرد و کسی هم که
فراتر از این میخواهد از مسلمانی خارج شده است و هر غیر مسلمانی هم که مدعی نقض
آزادی مسلمانان است ابتدا باید بتواند دلیل برای رد دین اسلام بیاورد تا بعد
بتواند از آزادی سخن بگوید! و کسی هم که در جامعه اسلامی زندگی میکند اگرچه به
اسلام معتقد نباشد، اگر در خفا مرتکب گناه شود که هیچ، ولی در صورت علنی بودن، از
سوی حکومت اسلامی مجازات میشود یعنی مثلاً یک غیر مسلمان هم نمیتواند در ماه
مبارک رمضان روزه خواری کند و اگر این مسائل خیلی برای این افراد گران است، از
ممالک اسلامی بروند یا به آن نیایند! هرچند که کم نیست موارد نقض واقعی آزادی در
خود همین کشورهای مدعی آزادی که مقالات جداگانهای را میطلبد! بررسی مورد چهارم: در مورد مالکیت به طور عمومی در جهان سه دیدگاه وجود دارد:1- دیدگاه
امپریالیسمی 2- دیدگاه کمونیسمی 3- دیدگاه اسلامی. هرچند که بررسی این سه
دیدگاه با پیچیدگیهایی که دارند و اینکه هر یک از این سه دیدگاه، متفکران بزرگی
را به طرفداری خود کشاندهاند و رد یا اثبات آنها بسیار سخت و محتاج مباحثات
بسیار زیاد است از راه میانبر هم میتوان دیدگاه صحیح را انتخاب کرد هرچند که با
موشکافی میتوان دیدگاه درست را انتخاب کرد و گرفتار جبر محیطی و عینک فرهنگی نشد.
اما ابتدا توضیحی در مورد راه میانبر: قرآن کریم میفرماید: أَفَلَا یتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ کَانَ مِنْ عِنْدِ غَیرِ اللَّهِ
لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلَافًا کَثِیرًا. آیا درباره
قرآن نمیاندیشند!؟ اگر از سوی غیر خدا بود، اختلاف فراوانی در آن مییافتند. «النساء/82». یعنی اگر یک منطق دان واقعاً
بتواند دو آیه یا گزاره قرآنی را پیدا کند که ذاتاً با هم تضاد داشته باشند - چون
اجماع نقیضین محال است - میتواند رسالت حضرت محمد (ص) را با قاطعیت انکار کند و
دیگر نیازی به متخصص شدن در تاریخ اسلام و احکام و بینشهای آن برای انکارش ندارد!
در قبال مسأله «مالکیت» هم چنین است یعنی اگر شخصی توانست برای خود، راستی اسلام
را اثبات کند، میتواند با قاطعیت کمونیسم و امپریالیسم را رد کند! چون بدهی هست
تنها یکی از این سه دیدگاه میتواند درست باشد! از این میانبر که بگذریم باید برای
اثبات درستی نظر اسلام در مورد مالکیت هم دلیل آورد که در اینجا به طور خلاصه دلیل
برتری دیدگاه اسلامی را بیان میکنم ولی مجال تشریح آن در اینجا نیست. در کمونیسم استعدادهای
برتر فدای مساوات میشوند و از شکوفایی باز میماند و هرکس به لیاقت خود نمیرسد
که این خلاف منطق و عدالت واقعی است گرچه درست است که محیط لاجرم عدهای را محکوم
به فقر امکاناتی میکند اما غالب افراد به خاطر ناشایستی ترقی نمیکنند لذا باید
یک نظام به گونهای باشد که اگر شخصی تصمیم گرفت به بالاتر برسد، بتواند. شاید از
عوامل فروپاشی کمونیسم، اغده هایی بود که در افراد پیشرفت نکرده که لایق پیشرفت
بودند جمع شده بود. آنارشیست ها هم قائل به نفی مالکیت خصوصی به مانند کمونیستها
هستند و مسأله مضحک اینجاست که نفی مالکیت خصوصی در تضاد آشکار با آزادی بی قید و
شرطی است که آنارشیستها از آن دم میزنند! چون یک شخص میتواند بگوید اگر من بی
قید و شرط آزاد هستم، ابتداییترین حقوق من این است که هرچه کسب کردم، مال خودم
است! از طرف دیگر در
امپریالیسم یا نظام سرمایه داری، حتی اخلاق زمینی هم فدای ثروت و توسعه طلبی میشود
چه رسد به مکارم اخلاقی که خداوند ما را بدان توصیه کرده است اما اسلام میان این
دو است همان طور که خداوند میفرماید: «... جَعَلْنَاکُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَکُونُوا شُهَدَاءَ عَلَی النَّاسِ وَیکُونَ
الرَّسُولُ عَلَیکُمْ شَهِیدًا» یعنی «شما را امت میانهای
قرار دادیم (در حد اعتدال، میان افراط و تفریط) تا بر مردم گواه باشید و پیامبر هم
بر شما گواه است.» «البقرة/143». و این میانه بودن یعنی
اینکه گرچه در نگاه اسلام، مالکیت شخصی محترم است اما انسان به شدت به پرداخت خمس
و زکات و انفاق توصیه میشود و اگر این دستورات واقعاً اجرا شده بود الان احدی
فقیر نبود و هیچ استعدادی جز با غضب طبیعت (نه غضب طبقات اجتماعی) تباه نمیشد.
طبقات اجتماعی هم جزو لاینفک و از ملزومات جامعه بشری میباشند و اسلام نیز آن را
تایید میکند: وَلَا تَتَمَنَّوْا
مَا فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلَی بَعْضٍ لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا
وَلِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ وَاسْأَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ
إِنَّ اللَّهَ کَانَ به کل شَیءٍ عَلِیمًا. برتریهایی
را که خداوند برای بعضی از شما بر بعضی دیگر قرار داده آرزو نکنید! (این تفاوتهای
طبیعی و حقوقی، برای حفظ نظام زندگی شما، و بر طبق عدالت است. ولی با این حال)،
مردان نصیبی از آنچه به دست میآورند دارند، و زنان نیز نصیبی؛ (و نباید حقوق هیچیک
پایمال گردد)؛ و از فضل (و رحمت و برکت) خدا، برای رفع تنگناها طلب کنید! و خداوند
به هر چیز داناست. «النساء/32». وَاللَّهُ فَضَّلَ بَعْضَکُمْ
عَلَی بَعْضٍ فِی الرِّزْقِ فَمَا الَّذِینَ فُضِّلُوا به رادی رِزْقِهِمْ عَلَی
مَا مَلَکَتْ أَیمَانُهُمْ فَهُمْ فِیهِ سَوَاءٌ أَفَبِنِعْمَةِ اللَّهِ یجْحَدُونَ. خداوند
بعضی از شما را بر بعضی دیگر از نظر روزی برتری داد (چرا که استعدادها و تلاشهایتان
متفاوت است)! اما آنها که برتری داده شدهاند، حاضر نیستند از روزی خود به بردگانشان
بدهند و همگی در آن مساوی گردند؛ آیا آنان نعمت خدا را انکار مینمایند (که شکر او
را ادا نمیکنند)!؟ «النحل/71». انْظُرْ کَیفَ
فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ وَلَلْآخِرَةُ أَکْبَرُ دَرَجَاتٍ وَأَکْبَرُ
تَفْضِیلًا. ببین چگونه
بعضی را (در دنیا به خاطر تلاششان) بر بعضی دیگر برتری بخشیدهایم؛ درجات آخرت و
برتریهایش، از این هم بیشتر است! «الإسراء/21». أَهُمْ یقْسِمُونَ
رَحْمَتَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنَا بینهام مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا
وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِیتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضًا
سُخْرِیا وَرَحْمَتُ رَبِّکَ خَیرٌ مِمَّا یجْمَعُونَ. آیا آنان
رحمت پروردگارت را تقسیم میکنند!؟ ما معیشت آنها را در حیات دنیا در میانشان
تقسیم کردیم و بعضی را بر بعضی برتری دادیم تا یکدیگر را مسخر کرده (و با هم تعاون
نمایند)؛ و رحمت پروردگارت از تمام آنچه جمعآوری میکنند بهتر است! «الزخرف/32». دلیل بعدی هم عدم
سربلند بیرون آمد این دو دیدگاه افراطی و تفریطی است. سمبل کمونیسم شوروی بود که
فروپاشید و سمبل امپریالیسم غرب است که امروز شدیداً به خاطر نظام سرمایه داری
متزلزل شده است و بعضاً برای حفظ خود، دست به اقداماتی غیر امپریالیسمی میزند به
مانند کمک چند ده میلیارد دلاری دولت اوباما به یک شرکت خودروسازی در حالی که این
خلاف منش بازار آزاد و امپریالیسم است یا برای اینکه ضعفا موی دماغ آنها نشوند (نه
از روی اخلاق مداری!) برخلاف نظام سرمایه داری، مساعدتهایی به آنها میکنند!
مردم هم به ستوه آمدهاند و حاصل این مکتب تسلط اقلیتی اندک بر اکثریت شده است تا
به جایی که شعار «ما 99 درصد هستیم! » بر سر زبانها افتاده است! و از اینجاست که میتوان
گفت جهان کم کم در مییابد تنها نسخهای که میتواند دنیا را نجات دهد همان نسخهای
است که 1400 سال پیش، مردی به مکتب نرفته از بیابانهای بدوی عربستان، از طریق
خدایش دریافت کرد! چند سال پیش داخل نرم افزاریها
توجه ام به تبلیغات سی دیهای آموزش هک جلب شد. این تبلیغات گاهی روی درب مغازهها
با فونتهای بزرگ هم نصب میشد و الان هم میشود. مردم هم بی تفاوت از کنار این
مسئله عبور میکنند. بسیاری از کسانی که با کامپیوتر آشنایی پیدا میکنند آموزش هک
را از اولویتهای خود قرار میدهند! یک بار به یکی از دوستان هکرم گفتم اگر بر درب
مغازهات بنویسی: «سی دیهای آموزش دزدی و سرقت موجود است» چه اتفاقی میافتد!؟
گفت اینکه پرسیدن ندارد قبل از اینکه اماکن مغازهام را ببندد، خود مردم شیشههایم
را پایین میآورند! گفتم مگر هک هم همان دزدی نیست جز اینکه در محیط مجازی هست و
در اکثر موارد خسارتهای آن از این آفتابه دزدیها بیشتر است؟!
از
افرادی که اصلاً نمیدانند هک چیست که بگذریم، میبینیم هک و آموزش هک هم بین
افراد آشنا به مسئله، هیچ قبحی را ایجاد نمیکند و حتی یک بار وقتی از یک هکر
پرسیدم که چرا هک میکنی؟ به من گفت کجای قرآن آمده که هک کردن حرام است!؟ از همان
سالهای نوجوانی فهمیدم بیشتر مردم حتی در این مسائل ابتدایی (مثل یکی بودن هک و
دزدی در ماهیت) مشکلات حادی دارند و زود دریافتم که به قول امام علی (ع) بیشتر
مردم هدفی برای تیراندازان و صیدی برای شکارچیان هستند! آیا به
این فکر کردهاید اگر در جزئیترین رفتار و حرکات خود هم آداب خاصی را رعایت نکنیم
دچار انزواهای اجتماعی خواهیم شد؟ بسیاری فکر میکنند شخصیت انسان منحصر در
رفتارهای کلی هست در حالی که در اجتماع گاهی جزئیات هم در شخصیت ما بسیار تأثیر
گذار هستند و مطمئناً از روی جزئیات مورد قضاوت قرار خواهیم گرفت. افراد تیز بین
هم میتوانند زوایای پنهان شخصیت شما را از روی رفتارهای جزئی شما تشخیص دهند! لذا
رفتار ما باید در چهار چوبهای معقول و منطقی باشد که هیچ گاه از شخصیت ما کسر
نشود چه در اصول کلی رفتار چه در جزئیات. چون اصول کلی را اکثر افراد تقریباً خوب
رعایت میکنند لذا تفاوتهای شخصیتی بیشتر بر میگردد به رفتارهای جزئی. در این
نوشتار من دست روی یک مسأله بسیار جزئی مثل شوخی کردن میگذارم و بیان میکنم برای
همین امر ساده باید چقدر آداب را رعایت کرد چه رسد به سایر شئونات! به امید اینکه هیچگاه
شخص عاقلی چه زبانی چه درونی بعد از بروز رفتار یا گفتاری از ما، عقل ما را سبک نشمرد! 1 : فلسفه شوخی نشاط فاعل و مفعول
شوخی هست نه فقط فاعل! این خلاف اخلاق و منطق است که فقط فاعل از شوخی لذت ببرد در
حالی که مفعول یا لذت نبرده یا بدتر اینکه آزرده خاطر هم شده باشد ولو اینکه برای
مصلحت خود را مفرح از شوخی نشان دهد! 2 :
بیشتر شوخیها برگرفته از دست گذاشتن فاعل بر روی نقطه ضعف مفعول است تا با آب و
تاب یا غلو کردن در آن باعث مضحکه شدن مفعول شود! از این رو هرگز نباید دست روی
نقطه ضعفی برد که واضح میدانیم باعث رنجش طرف خود میشویم ولو به قصد شوخی چون مهمترین
حرفها گاهی در پس شوخیترین حرفها نهفته هستند! 3 : هر
گاه شوخی میکنید یقیناً طرف شما هم میخواهد جبران کند لذا از این مطمئن باشید که
مفعول، پاشنه آشیلی از شما دارد در غیر این صورت باعث کینه در طرف مقابلتان میشوید. 4 :
شوخی از حد که بگذرد جایش را به تلخی میدهد یعنی مانند نمک است! 5 : در
شوخی کردن باید مطمئن باشیم که مفعول رضایت به شوخی و حوصله آن را دارد وگرنه باعث
رنجش وی میشویم. 6 :
شوخی نباید به خطوط قرمز مفعول نزدیک شود وگرنه وی واکنش نشان میدهد و روح شوخی
از بین میرود. 7 :
شوخی نباید ذرهای لطمهی جسمی (حتی درد موقت) یا روحی از خود به جای بگذارد وگرنه
اسمش دیگر شوخی نیست! مثلاً اگر کسی خواست که نتیجه کنکورش را بگیریم ما حق نداریم
خلاف واقع چیزی را به وی بگوییم ولو برای چند ثانیه! چون در همان چند ثانیه وی را
بی خود به شدت غمگین یا شاد کردهایم. 8 :
شوخی باید متناسب با فضای جمع باشد وگرنه کسرشان ایجاد میکند. 9 : در
شوخی نباید دست روی جبریات گذاشت ولی غیر آن حتی میتواند مفید باشد مثلاً نباید
روی قد یک شخص شوخی کرد چون میزان قد دست خودش که نیست و به احتمال قوی این شوخیها
داغ دل مفعول از وضعیتش را تازه میکند اما شوخی روی مثلاً نمرهی یک شخص میتواند
حتی مفید باشد چون پس از شوخی ممکن است پی اصلاح وضعیت درسیاش بیافتد! 10 :
فاعل باید با توجه به جایگاه خود با مفعول شوخی کند! 11: هر
گاه خواستیم شوخی کنیم باید ابتدا این سوال را از خود بپرسیم: «آیا حاضریم ما جای
مفعول باشیم و او فاعل این شوخی!؟». 12:شوخی
باید به گونهای باشد که مفعول بداند یا احتمال دهد در معرض شوخی قرار گرفته است
وگرنه ممکن است تا متوجه شوخی بودن ماجرا شود عکسالعملهایی بروز دهد که شوخی را
مبدل به تلخی کند و خودش هم آزرده شود. 13:
شوخی را وارد حیطههای جدی نباید کرد وگرنه پس از مدتی فاعل شوخی مجبور است
مدام «قسم» بخورد تا مخاطبش حرف جدی وی را به خاطر سابقهاش، شوخی قلمداد نکند!
مثلاً وقتی پیش میآید که نمرهی درس یک دوستم را به وی بگویم با اینکه یک مورد هم
سابقه شوخی در این مسائل نداشتهام بعد اعلام نمره آنها باز گفتهاند: «شوخی
نکن!» یا «قسم بخور!» یا ... چون این دوستانم قبلاً از این شوخیها زیاد به سرشان
آمده است! 14: در
شوخی کردن باید عدالت را رعایت کرد مثلاً نباید شوخی را روی یک شخص متمرکز کرد. 15: ... میبینید
حتی عمل سادهی شوخی کردن هم انقدر آداب دارد! خود هر بند هم میتواند توضیحات
مفصل و شرایط و تبصرات زیادی داشته باشد! و به جرات میتوان گفت در اکثر شوخیها
یک یا چند مورد از اینها رعایت نمیشود و گاهی من شوخیهایی دیدهام که در آن
فاعل، تمامی موارد بالا را رعایت نکرده است!! اکنون
به این فکر کنید که در سخن گفتن و نوشتن، در مهمانی، در اماکن عمومی و... باید
چقدر مواظب رفتار و گفتار خود باشیم! البته لازم نیست برای هر کاری، شروع کنیم به
یادآوری آداب آن کار در ذهن خود بلکه با یاد گرفتن «منطق» و پخته کردن ذهن خود، در
مواجهه با هر رخدادی ولو اینکه پیش از آن برای ما رخ نداده باشد، همان لحظه میتوانیم
رفتار و گفتاری منطقی از خود نشان دهیم. به یاد دارم وقتی بچه بودم شخصی با مثالی
به من گفت: «حقوق دیگران چنان مهم است که حتی وقتی در تاکسی هستیم و پول درشت میخواهیم
به راننده بدهیم، چند دقیقه قبل از پیاده شدن کرایه را بدهیم وگرنه احتمالاً
مسافرین و راننده را لحظاتی معطل خود خواهیم کرد!» پس روی جزئیترین رفتارهای خود
هم فکر کنیم تا نه حقوق دیگران را ضایع کنیم و نه از شخصیت خود بکاهیم. سطحی
نگری و گاهی تنبلی ما در اندیشیدن باعث میشود در مواجهه با بسیاری موضوعات سعی
کنیم به دنبال یک قاعدهی کلی برای برخورد با مفاهیم پیرامون خود باشیم و گاهی نیز با
داخل کردن احساسات کاذب و نادیده گرفتن شرایط و تبصرات مسائل، تفکرات غلطی را هضم میکنیم
یا حتی ترویج میدهیم. متأسفانه همین مسئله باعث بحرانهای بینالمللی نیز شده است
مثلاً کلت تفکر حاکم امروزی قصاص را جنایت میداند یا اکثر مردم دروغ و رشوه و ...
را بدون قید و شرط تقبیح میکنند یا هر نوع مبارزی را تروریست قلمداد میکنند و
امثال اینها و زمینه فراهم است برای جهان خوارانی که با استفاده از احساسات کاذب
مردم برای بشریت اشک تمساح میریزند و به روی واضحترین جنایات و غارتهای خود اسم
گسترش دموکراسی و مبارزه با تروریسم میگذارند و مردم نادان هم باور میکنند! من به یقین رسیدهام که دروغ
هرچه بزرگتر باورش برای مردم راحتتر و اینکه بسیاری مردم یا حق را آگاهانه نمیپذیرند
یا از سر نادانی آلت دست قدرتهای تبلیغی و رسانهای هستند و با استناد به قرآن و نهجالبلاغه
و منطق میتوان اثبات کرد که بجز در مواردی معلوم همیشه حق در اقلیت قرار دارد!
شاید این دیدگاه من را توهین قلمداد کنید اما هزاران مثال میتوان در این باب
برای اثبات این مدعا زد اما چه کنیم که با بسیاری از در آمار و ارقام قطعی مورد
پذیرش طرف انتقاد شونده هم نمیتوان برای اثبات مدعا وارد شد چون یا سکوت میکنند
یا بحث را عوض میکنند یا دست به دامان مضحکترین توجیهات میشوند که میتوان از
برخی لطیفه ساخت یا نهایت بعد از چند گفتگو و به بن بست رسیدن یا بحثی موازی را
شروع میکنند یا دست به دامن سفسطه میشوند که اگر اصول برخورد با سفسطه را بدانید
یا بدانید که چطور بحث موازی را دوباره به بحث اول باز گردانید خواهید دید آن شخص
دیگر هوس نمیکند وارد گرداب مباحثه با شما شود البته اگر بتواند از آن گرداب به
طریقی فرار کند! همچنین
یکی دیگر از آفات مردم در مواجه با مسائل، عدم توجه به مقیاس و درصد و کم و کیف
است مثلاً بسیاری میگویند فلسطینیان خود زمینهایشان را به اسرائیل فروختند اما
وقتی از این افراد سوال شود که آیا میدانید صهیونیستها چند درصد اراضی فلسطین را
خریدند؟ همگی اظهار بی اطلاعی میکنند! چون فهم آنها کشش این را نداشته است بعد
از خبر شنیدن فروش زمین این مسئله را هم پیگیری کنند بعد دهان به قضاوت بگشایند و
بفهمند کمتر 3 درصد اراضی فلسطین آن هم تحت سختترین شرایط تحمیلی با نرخهایی
عجیب ارزان فروخته شد و مابقی اشغال شد! اما مصیبت بعدی که گریبان گیر بسیاری از
مردم است مربوط به پایه کج دیوار عقاید آنهاست که بالطبع تا ثریا کج میرود که
بنا بر پرورش افراد در جبر محیطی بسیار سخت بتوان حتی کمی از انحراف این دیوار عقاید کاست
پس گاهی نخبگان از سر دلسوزی برای مردم مجبور میشوند دست به اقداماتی بزنند که
ظاهراً خلاف آزادی یا حقوق بشر است مثل فیلترینگ که در واقع مشکل از ناپختگی
مراجعین است نه از تنگ نظری فیلترکنندگان! پس بنا بر نیاز در این وبلاگ به بسیاری
از اصول پایهای منطق و فلسفه پرداخته میشود تا فردی که بدین جا میآید بتواند با
مراجعه به آنها مشکل خود با مباحث مطرح در اینجا را حل کند. اکنون در این نوشتار
به مسئله اختلافی قصاص و در چند نوشتار بعدی به چند مبحث که در جهان به شدت
در مورد آنها اختلاف نظر وجود دارد پرداخته میشود. مسأله قصاص. وَلَکُمْ
فِی الْقِصَاصِ حَیاةٌ یا أُولِی الْأَلْبَابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ. و برای
شما در قصاص، حیات و زندگی است، ای صاحبان خرد! شاید شما تقوا پیشه کنید.
«البقرة/179». اکثر
مشکلاتی که در جهان بر روی این مسئله وجود دارد بیشتر ناشی از برخورد احساسی افراد
با این مسئله است در حالی فلسفهی قصاص همین جریحه دار نشدن احساسات است البته در
افقی بلند تر! یکی از مهمترین عواملی که باعث وضع قصاص شده است عبرت گرفتن از
روزگار مجرم است تا کسانی اگر هم بدذات هم هستند لااقل از ترس مجازات دست به جرم
نزنند و بدین گونه آمار تخلف پایین بیاید که این یک اصل پذیرفته شده در جوامع است
اما با این وجود بسیار دیده میشود مجرمانی نالایق بخشش، توسط ستم دیدگان مورد
بخشش قرار میگیرند که هم جفا در حق خود میکنند هم جفای بزرگتری در حق جامعه چون
راه را باز میکنند برای تکرار اعمال مجرمانه از سوی سایرین و حکایات تلخ همچنان
ادامه پیدا میکند و صد متأسفانه از سوی بسیاری افراد به القابی همچون بزرگوار و
کریم و پاک دل و ... مزین میشوند! مثلاً شخصی بسیار پست فطرت و البته فاقد عقل که
میآید و دختری را با اسید پاشی کور و ناقص میکند لایق بخشش است؟ آیا همین بخشش
راه را باز نمیکند برای اسید پاشی های بعدی؟ آیا خداوند نمیفرماید هر عملی را
قصاصی است؟ «المائدة/45». نکتهای
هم که اکثراً فراموش میکنند این است که قصاص نهایتاً فقط آب خنکی است بر داغ دل
ستم دیده یا بازماندگانش یا هر دو وگرنه هیچ دردی از آنها را واقعاً برطرف نمیکند
مثلاً کسی که کور شده با قصاص بیناییاش باز نمیگردد پس واقعاً چه کار زشتی ست
کسی بخشوده شود که به عمد مرتکب کاری شده که جبران ندارد و خداوند هم با در نظر گرفتن
این موضوع، مجرمین را به چنان مجازاتهایی وعده داده که تصور آن هم برای ما سخت
است مثل وعده عذاب ابدی برای قاتلی که عمداً بی گناهی را به قتل برساند. تصور کنید
بی نهایت سال سوختن در آتش عظیم جهنم برای یک قتل در حالی که خاطرهی سوختن چند
صدم ثانیهای انگشت هم برای ما بسیار آزار دهنده است! پس مهمترین
اشتباهی که بسیاری مردم و حتی بسیاری از نظامها در مواجه با این مسائل مرتکب میشود
این است که خود را در جایگاه ستم دیده قرار نمیدهند! و به همین خاطر عادلترین
احکام ما مثل حکم اعدام را مورد هجمه ی شدید قرار میدهند در حالی که از نظر منطق
قصاص هم جبران مکافات نمیکند و باید مجرم در آتش جهنم هم بسوزد که با یک مثال
تشریح میکنم. آیا شما حاضر هستید من دست شما را قطع کنم و شما هم به قصاص دست من
را!؟ مطمئناً خیر! اگر خود شما قاضی و مجری حکم باشید به قصاص دستتان چنان مجازاتی
از من میکنید که در تاریخ شکنجهها کم نظیر باشد! چون هرچه که مجازات میکنید میبینید
دست بریده شده شما باز نمیگردد و از اینکه بی خود بی دست شدهاید مدام بر نفرت
شما افزوده میشود و هرچه بیشتر هم قصاص کنید سبک نمیشوید! اشتباه نکنید این
افکار سادیسمی نیست چون با این حساب نعوذبالله خداوند حادترین مشکل سادیسمی پیدا میکند
با جهنمی که وعده داده است! بلکه این سزای شخصی ست که چنان انحطاط اخلاقی دارد که
با قساوت دست شما که بیگناه هستید را قطع کرده است! پس
انسان پست را نسبت به درجهی پستی وی مجازات کنیم به حق هست و باید چنان عبرتی
برای سایرین شود که فکر ستم به دیگران را به ذهن هم راه ندهند! اما ما مجاز به
چنین کاری نیستیم! بلکه طبق عقاید ما این امر را خداوند انجام میدهد ما فقط باید
در چهار چوبهی مجازات دنیوی که خداوند تعیین فرموده عمل کنیم تا زمانی که خداوند
در روز شعلهور شدن جهنم به حساب ستمکاران برسد! اما عجیبترین مسئله این است که
بسیاری مجازات مختصر دنیوی را هم بزرگ می شمارند! و بدتر اینکه برخی آن را وحشی
گری هم خطاب میکنند! و دست به دامان استدلالاتی عجیب از قبیل «بدی را نباید با
بدی جواب داد»! میشوند در حالی که این گفته برای مواردی مشخص و خاص است که در آن
منفعت را در بخشش ببینیم به کار میرود. پس ما
نه تنها باید به قوانین قصاص خود که از جانب خداوند آمده افتخار کنیم و از هجمه
های دشمنان نهراسیم بلکه از حالت تدافعی هم باید بیرون بیاییم! خصلتی در بسیاری
افراد هست بدین صورت که اگر قدمی عقب بروی صد قدم جلو میآیند و گر قدمی جلو
بروی صد قدم عقب میروند تا جایی که ضربالمثل «دست پیش بگیر تا پس نیافتی!» رواج
دارد! ما مسلمانها هم باید اینگونه باشیم! چرا باید پاسخگوی غرب و شرق باشیم!؟ چرا
دست پیش نگیریم تا لااقل پس نیافتیم!؟ چرا ما آنها را مورد سرزنش قرار ندهیم؟ چرا
آنها در باطل خود اتفاق نظر دارند ولی ما در حق خود نه!؟ مثلاً چند وقت پیش
انفجاری در نروژ رخ داد و یک نفر حدود صد نفر را کشت اما طبق قانون در این
کشور حداکثر مجازات برای هر نوع جرمی 21 سال است! یعنی برای کشتن هر شخص حدود 80
روز زندان برای این شخص تمام شد! اگر میلیونها نفر در نروژ را هم میکشت باز همین
21 سال زندان میرفت! مسخره نیست!؟ این مشت است نمونهی خروار از قوانین قصاص
مدرن! چرا ما از کنار قوانین مضحک آنها ساده میگذریم و مسخره نمیکنیم!؟ بله!
طبق آیه صریح قرآن و تایید تفاسیر آن هم، کسی که مورد مسخره واقع شود باید در زمان
و مکان خوب مسخره را به مسخره کننده باز گرداند همان چیزی که نوح (ع) بعد از مسخره
شدن به مسخره کنندگان وعده آن را داد! ما که
به ناحق مسخره میشویم چرا نمیآییم مقابله به مثل کنیم؟ چنان غرب و شرق را برای
خود بزرگ کردهایم که یا مشکلات آنها را ندیدهایم یا نخواستهایم ببینیم و
واقعاً مرغ همسایه را غاز دیدهایم! کمتر مسلمانی هست که واقعاً بداند ما در چه
جایگاهی هستیم و آنها در چه جایگاهی! و اگر جویای حقیقت باشید کم نیستند منابعی
که شما را به این حقایق برسانند. مسئله
دیگر این است که ما به دلایلی از جمله ناآگاهی از دین خود یا تحت فشارهای بینالمللی
اندکی از مجازاتهای واقعی اسلامی فاصله گرفتهایم و گرنه در منابع ما و حتی قرآن
تصریح میشود که میتوان مجرمین را با درد و شکنجهی فراوان به دیار باقی فرستاد!
گرچه شکنجه دنیوی در مقابل اخروی تقریباً هیچ است اما چون عقل بسیاری مردم به
چشمشان است و از خطر قریب کوچک بسیار بیشتر از خطر بزرگ حتمی آینده (حسابرسی
اخروی) میترسند لذا خداوند هم با در نظر گرفتن این مسئله اجازه داده است مجرمین
خاصی را به سختی به قتل رساند آنجا که میفرماید: «مَلْعُونِینَ أَینَمَا ثُقِفُوا
أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِیلًا» (سوره احزاب آیه 61)
ترجمه: « (منافقین) از همه جا طرد میشوند، و هر جا یافته شوند گرفته خواهند شد و
به سختی به قتل خواهند رسید!». پیامبر
نیز در مورد مجرمانی که وقاحت را به نهایت میرسانند مجازاتهایی بجز مرگ آسان را
اعمال میکردند مثلاً امر کردند دست و پای کسانی که میهمان پیرمردی بودند که
میزبان خود را با شکنجه کشتند و اموالش را سرقت کردند پس از دستگیری قطع کنند تا
در خون خود به غلطند و با درد به هلاکت برسند یا جناب مختار رضوان الله علیه هم در
مواجهه با اشقیای دشت کربلا همین رویه را پیش گرفتند و بجای گردن زدن (که مرگ با کمترین
درد است) مجازاتهایی از قبیل سوزاندن در دیگ روغن داغ یا لگد شدن زیر سم اسب و
امثال این را انتخاب میکردند. پس اگر به عقل و وجدان خود مراجعه کنیم خواهیم دید
قصاص مجرم نه تنها منافاتی با اخلاق ندارد بلکه عین اخلاق است و این میتواند به
بسیاری از شبهات دین ما نیز پاسخ گوید مثلاً بسیار دیدهام بسیاری از افراد وقتی میشنوند
پیامبر دستور گردن زدن حدود 700 یهودی بنی قریظه را صادر کردند و شخص امام علی (ع)
خود مستقیماً گردن حدود 400 نفر را زدند توهم میزنند که مگر خدای نکرده این
پیشوایان قصی القلب بودند!؟ در حالی که پاکی این بزرگواران را میرساند که برای
حفظ مردم از توطئههای شوم و برانداز و برای مصلحتی بزرگتر خائنین بسیار وقیح را
به سزای اعمالشان رسانند پس با نگریستن منطقی به این مسئله میتوانیم پاسخی مناسب
و قاطع به اتهامات مستشرقین داشته باشیم. آخرین نکته هم مسئلهی شبهه برانگیز حکم
«سنگسار» است که حرف و حدیثهای فراوانی پیرامون آن وجود دارد که توضیح آن و اثبات
بدعت آن در اسلام به نوشتاری مستقل موکول میشود. «منطق»؛ فکر میکنیم
کافی برخورداریم و گلایهای از کمبود آن نداریم! و هر کس که بخواهد از بی منطقی
سایرین بگوید یا بنویسد ملامت میشود که: «با کلاه خودت پیمانه میکنی!» و چون در اکثر ما آداب گفتگو نهادینه نشده لذا بحثهای ما
قبل از نتیجه گیری ختم به دعوا و فحاشی و سکوت و... میشود! بله! سکوت هم جزو
موارد است، بسیار پیش آمده مخاطب من بعد از رد و بدل شدن چند بحث منطقی، سکوت کرده
ولی بعداً دوباره واژگون شده و اینکه چطور خود را متقاعد کرده جای بسی شگفتی دارد!
در علم روانشناسی این یک نوع بیماری است که چون خاموش است و مبتلایان بسیاری دارد
به قدری عادی است که کمتر بدان میپردازند اما میتوان آن را نوعی از مازوخیسم
قلمداد کرد و چون زیر بنای حیات موجوات ذیشعور منفعت است فرد به نوعی خودآزاری
منجر میشود که در آن شخص دنبال خودآزاری نیست اما در واقع به سوی آن فرار میکند
و حکایت «عقل نباشد، جان در عذاب
است» رخ میدهد! اما
داشتن عقل هم موجب رنجش میشود البته بیشتر از نوع روحی نه جسمی! زیرا ما از یک
منظر سه گروه کلی هستیم: گروه اول افراد احمق و کودن که عوامالناس نیز آن افراد
را تشخیص میدهند، گروه دوم خود عوامالناس هستند که شالوده جامعهاند و
بهره معمولی از هوش دارند و گروه سوم عقلا و نوابغ و افراد فهیم هستند که در
اقلیت جمعیتی هستند اما از قدرت و ثروت و شهرت بهره عظیمی دارند! دیدگاه افراد
عادی به پایینتر و بالاتر از خود مشابه عملکرد گوش ما نسبت به فرو صوت و فراصوت
هست که هر دو را نمیشنود! ذهن این افراد، برتر از احمقان است لذا آنها را به حق احمق میپندارند
ولی ذهن آنها منطقیات افراد باهوش را درک نمیکند لذا به ناحق تصور میکنند
آنها هم سفیه هستند چون با عینک فرهنگی خود به افعال آنها مینگرند و از این جاست
که رنجهای روحی افراد باهوش به خصوص منطقیون بروز میکند! اگر
یک شخص به منطق دانی تمضحک کند همان قدر آزرده میشود که ما به شناگر ماهری بگوییم
در حوضچه آبی غرق میشوی یا به شاعری بگوییم نمیدانی قافیه چیست! و آنجا کار بر
منطق دان تنگ میشود که هر روز افراد بی منطق در حیطههای مختلف وی را میآزارند
اما افرادی که در حیطههای دیگر هستند هرچند وقت یک بار آزرده میشوند! بله! منطق
دان نخود هر آشی میتواند باشد! و فرد سخت کوش هم که منطق نداند کشاورز شوره زار
است! همان طور که فیزیکدان شدن بدون دانستن ریاضی محال است، روانشناس و جامعه شناس
و اقتصاد دان و سیاستمدار و غیره شدن هم متکی به دانستن منطق است. مثلاً
منطق میگوید: «چاقو دستهی خودش را نمیبرد» حال شخص به اصطلاح سیاستمداری که این منطق را نداند قطعاً
نمیتواند درک کند اگر دشمن ما از چیزی دفاع کرد که به ظاهر به نفع ما و ضرر خود آنهاست،
هدیه آنها اسب تروایی است! در حیطههای دیگر هم میتوان مثالهای فراوانی زد که
آخر سر ما را به این نتیجه میرساند که دانستن منطق پیش نیاز همهی زمینههاست و
به همین خاطر است که هر کس نباید به خود اجازه دهد مثلاً قرآن را باز و تفسیر کند
یا بدون علم، به سیاست سیاستمداران انتقاد کند یا... اما متأسفانه
همه خود را صاحب حق نطق در اکثر مباحث میدانند و تنها راه جدایی حق از باطل، بحث
و مجادله است و بس! و باید آنقدر ادامه داد تا یکی به بن بست منطقی برسد! کاری بس
سخت که جان را به لب انسان میرساند! مثلاً به یکی گفتم: «اگر مسلمانی پس نمازت کو!؟» و بعد از نزدیک به 2 ساعت بحث و گفتگو و جواب مدام من به منطقیات
مضحک طرف مثل: «کجای قرآن حرف از نماز خواندن آمده؟»! آخر سر متقاعد شد که انسان
بی نماز نمیتواند مدعی مسلمانی باشد! و چون نمیتوان برای هرکس نشست و از پایه گزارههای
منطقی را توضیح داد که عمر نوح میخواهد و صبر ایوب لذا بر آن هستم که منطقیات را
در این وبلاگ به صورتی تئوریزه شده همراه با مبحثهای متنوع دینی، سیاسی، اقتصادی،
اجتماعی و ... بیان کنم تا شاید چراغی باشد این نوشتارها برای افرادی که به اینجا میآیند
و مباحثات داخل وبلاگ هم چراغی برای خود من تا افکارم را به ورطهی آزمون قرار
بدهم.
| Design By : Pichak |


